#عشق_اجباری_پارت_79

به محض بیرون اومدنش بلند شدم و مچ دستشو به ارومی گرفتم و دنبال خودم به سمت کاناپه بردمش..
_ولم کن ..
_هیش!!!
مجبورش کردم کنارم بشینه و اروم یخ و روی زخم لبش گذاشتم که چهرش از درد جمع شد ..
با نوک انگشت شصتم رد ریمل روی گونه اشو پاک کردم حسرت زندگی و خوردم که شاید میتونست بهتر از این باشه اهی از روی حسرت کشیدم و سر بیتا رو توی بغلم کشیدم..
_تقصیر تو صد در صد کمتر از من نبود پس بهم حق بده..با این اوصاف بازم عذر میخوام رفتارم درست نبود ..
خم شدم و گوشه لبش که زخم شده بود و بوسیدم چشماش تعجب نکرد چون میدونستم اخلاق منو به خوبی میدونه پس صد در صد میدونست نمیتونم تحمل کنم کسی از دستم ناراحت باشه حالا اون طرف هرکی میخواد باشه ..
نمیدونم چقدر گذشته بود اما جفتمون همچنان ترجیح میدادیم توی سکوت افکار خودمون غرق بشیم و هیچکدوم پیش قدم شکستن این سکوت نمیشدیم اینبار هم مثل همیشه تنها کسی که سکوت این خونه اشفته رو شکست دنیا بود..
جفتمون باهم بلند شدیم و به سمت اتاق دنیا رفتیم اینبار من روی صندلی توی اتاقش نشستم و خیره شدم به بیتا که دنیا رو بعد از یک روز توی بغل گرفته بود و با گذاشتن سینه اشو توی دهن دنیا سعی در اروم کردنش داشت نمیدونم چرااما سوالی که ذهنمو درگیرکرده بود و بدون هیچ قصدی به زبون اوردم ..
_واقعا دلت براش تنگ نشد؟؟
پوزخندی روی لباش نشست که سعی در پنهان کردنش داشت اما موفق نشد و ترجیح داد بحث و عوض کنه..
_جشن بگیربم..
_مهمون دعوت کنیم؟؟
_اره خوب..
_کیو مثلا؟؟
_اووممم ارشا دوستت، اقاجون..
_نمیخواد اخه مگه من بچم؟؟
_خواهش میکنم دایان..
_بزار فک کنم..
_فکرنداره امشب جشن میگیرم..
_پووف ..باشه
دلم نمیخواست دیگه ناراحتش کنم بااینکه ترس داشتم از روبه رو شدن با اروا اما نخواستم با مخالفتم سوژه دست بیتا بدم ..

رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۰]

romangram.com | @romangram_com