#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_237


یاد گریه ها و ضجه های صبحم، دوباره اشک رو مهمون چشم هام کرد. چقدر التماس کردم، چقدر گریه و زاری کردم

که من رو مجبور به این کار نکند ولی هیچ کدوم انگار نمی شنید.

چقدر الان به آغوش امن و آرامش بخش راهول نیاز داشتم، چقدر نیاز داشتم که پیشم باشه و بهم دلداری بده و

نوازشم کنه؛ کنار گوشم نجوا های عاشقانه اش رو بشنوم و فارغ از غم دنیا بشم.



دوباره و دوباره آه کشیدم.

-کاش هیچ وقت از هند بر نمی گشتم.

دست هام یخ کرده بود و تموم وجودم پر از دلشوره و استرس بود. حس بدی داشتم؛ انگار اتفاق بدی قرار بود

بیفته... انگار هیچ کس قرار نبود من رو از این وضعیت نجات بده.

دستی به موهای فر و ژولیده ام کشیدم. از صبح که اومده بودم این جا فقط گریه کرده بودم و آرایشگر نتونسته بود

کارش رو انجام بده. به اصرار خاله لباس عروس رو پوشیدم تا توی تنم ببینه و اگه مشکلی داره برام درست کنه؛ از

لباس عروس، از ارایشگاه، از همه کس و همه چیز متنفر بودم، فقط می خواستم فرار کنم و از همه چیز خلاص بشم.

یکی از شاگرد ها وارد سالن شد و گفت: عروس خانم آقا داماد کارتون داره.

با حرص و عصبانیت از جام بلند شدم و به »؟ این پسره ی روانی دیگه چیکار داره « . اخمی روی پیشونیم نشست

romangram.com | @romangram_com