#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_236
-پریا...
#پارت_پنجاهوهشت
بینیم رو بالا کشیدم که آرایشگر با حرص گفت: خانم چقدر گریه می کنید! لطفا برید روی اون صندلی بشینید هر
وقت گریه تون تموم شد من صورتتون رو آرایش می کنم.
» گریه های من تمومی نداره « : توی دلم گفتم
از روی صندلی بلند شدم؛ لباس عروسی که به اصرار خاله پوشیده بودم تا توی تنم ببینه رو گرفتم و به سمت مبلی
که توی سالن بود، رفتم. نشستم و از داخل جعبه، دسمال کاغذی برداشتم. اشک هام رو پاک کردم. خاله کنارم
نشست و با حرص و پچ پچ گفت: چرا این جوری می کنی خاله؟ ببین لباس خوشکلت چقدر توی تنت نشسته، چرا
نمی زاری آرایشگر صورت زیبات رو آرایش کنه تا یه عروس کامل بشی، آخه پسر من چی کم داره که تو این قدر از
بودن باهاش عذاب می کشی؟ می دونی که چقدر دوست داره.
با صدای گرفته ای گفتم: من دوسش ندارم خاله.
نگاهش غمگین شد و از روی مبل بلند شد. نفس آه مانندی کشیدم. نگاهم به لباس عروس ساده و پف دارم افتاد.
انتخاب خاله بود و خودم توی خریدنش نقشی نداشتم؛ سلیقه ی خاله عالی بود ولی من اصلا از این لباس عروسی که
به اصرار پوشیده بودم، خوشم نمی اومد.
romangram.com | @romangram_com