#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_229
دل تنگ پریا و شنیدن صداش بود. از روی تخت بلند شدم و گوشی رو از روی میز کوچیک کنار تخت برداشتم. به
سمت پنجره رفتم و پنجره رو باز کردم. خیابون شلوغ و چراغونی رو از نظر گذروندم.
-کی اون روز می رسید که من و پریا دست تو دست هم بدون ترس توی این خیابون ها قدم بزنیم.
دستی توی موهای شلخته و نا مرتبم کشیدم. همون طور که نگاهم به شماره ی مادر پریا بود با خودم گفتم: زنگ
بزنم؟
اون قدر دلتنگ بودم که فرصت فکر کردن بیش تر رو به خودم ندادم و شماره رو لمس کردم.
-کاش پریا برداره.
بعد از پنج بوق صدای گرفته ی پریا توی گوشی پیچید. چشم هام رو بستم و لبخند زدم.
-پریا... عزیزم...
پریا با همون صدای گرفته و آروم گفت: جانم راهول...
دستی به چشم های به اشک نشسته ام کشیدم.
-دلِ بی صاحابم برات یه ذره شده...
نفسی آه مانندی کشید و گفت: راهول دلِ منم برات تنگ شده، دارم کم میارم.
romangram.com | @romangram_com