#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_227

با لبخند گفت: تو که نه خرید رفتی، نه آزمایشگاه ولی اشکال نداره دانیال آزمایشگاه رو ردیف کرده و اما عمه و

خالت هم سلیقه ی خوبی توی انتخاب مکان و وسایل و آرایشگاه دارند.

با بهت گفتم: بابا...

از جاش بلند شد.

-فردا ساعت شش می ری آرایشگاه وگرنه دیگه راهول رو نمی بینی.

می خواستم حرف بزنم ولی نمی تونستم، مثل ماهی فقط لب می زدم و حرفی از دهنم خارج نمی شد. بدجور توی

شک رفته بودم.

-بابا...

بابا به سمت در اتاق رفت که من چهار زانو به سمتش رفتم.

-بابا... بابا حمید، توروخدا... نه... نه... لطفا... ازت خواهش می کنم... این کار رو با من و راهول نکن... بابا این کار رو با

دخترت نکن... بابا من قلبم ضعیفه دووم نمیارم... می میرم.

بابا دستش رو از توی دستم بیرون آورد.

-یه کم قلبت درد می کنه همین، بی خودی خودت رو مریض و داغون جلوه نده که فردا حتما عروسیت برگزار می

شه، ما مهمون دعوت کردیم.


romangram.com | @romangram_com