#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_226

رو به آسمون کردم و با بغض و گریه گفتم: خدا من چه کار بدی کردم که این قدر سخت دارم تاوان می دم؟ من...

فقط راهول رو ازت خواستم... خدا... چی می شد بابام راضی می شد و من و راهول می تونستیم با هم ازدواج کنیم و

خوشبخت شیم؟ خدایا لطفا یه کاری بکن... من دارم کم میارم خدا...

سرم رو به شیشه پنجره تکیه دادم و برای حال و روز خودم و راهول تا جون داشتم گریه کردم.

***

روی تخت دراز کشیده بودم و خیره به سقف و توی فکر بودم. در اتاق باز شد و من سیخ سر جام نشستم. بابا با اخم

وارد اتاق شد. دستی به موهام کشیدم و مظلوم با سری پایین روی تخت نشستم. بابا کنارم نشست.

-خیلی این مدت هم من و هم خودت رو عذاب دادی، داری اشتباه می کنی پریا... من تو رو به اون پسر هندی نمی

دم مطمئن باش، پس لجبازی نکن. بی رحم و سنگ دل نیستم ولی این عشق و وصلت رو نمی تونم قبول کنم.

چشم هام رو محکم روی هم فشردم تا اشک هام دوباره سرازیر نشه. بابا نفس عمیقی کشید و ادامه داد.



-امروز این پسره بهم گفت که خانواده اش فردا می رسند و اون می خواد بیاد خواستگاری ولی فردا عروسیته پریا.

تندی سرم رو بلند کردم.

-چی؟


romangram.com | @romangram_com