#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_190
چشم هام رو بستم و با یاد دیدن دوباره ی پریا و گرفتن دست ها و در آغوش کشیدنش لبخند روی لب هام نشست.
#پارت_چهلوهفت
روز ها یکی پس از دیگری می گذشتند و من مثل یه مرده ی متحرک روز هام رو پشت سر می ذاشتم. دلتنگی بد
جور بهم فشار آورده بود و دیگه حس می کردم توانی برای ادامه ندارم. با این که هر روز تصویری با راهول حرف می
زدم؛ هر روز صورت جذابش رو می دیدم، هر روز صدای دلنشینش رو می شنیدم اما باز هم دلتنگ بودم. گاهی می
رفتم جلوی آینه و از دیدن خودم وحشت می کردم، از گریه و بی خوابی زیاد چشم هام گود افتاده بود و لاغر تر
شده بودم. گاهی اون قدر درگیر فکر و خیال بودم که صدا های اطراف رو نمی شنیدم تا وقتی که یکی دست روی
شونه ام می ذاشت و من رو از عالم هپروت بیرون می آورد.
برای برگشتنم مامان جشن بزرگی ترتیب داده بود و من بی حوصله تر از همیشه توی اون جشن شرکت کرده بودم؛
کم حرف تر و ساکت تر از همیشه. همه بهم شک کرده بودند، همه از حالم می پرسیدند و همه فکر می کردند که
افسرده شده بودم ولی من... من فقط دلتنگ بودم؛ دلتنگ یه پسر هندی.
هر روز همین طور می گذشت و من پام رو از خونه بیرون نمی ذاشتم، دانیال هم که شده بود قوز بالای قوز هر روز
خونه ی ما می اومد و اعصاب من رو از همیشه خراب تر می کرد. وقتی از عشق و عاشقی حرف می زد من دیونه می
شدم و به سیم آخر می زدم و شروع می کردم به داد و بی داد. چند روز بود که پاش رو توی خونمون نذاشته بود
romangram.com | @romangram_com