#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_189
-عشق زیبای من...
در باز شد و مامان وارد اتاق شد. توی جام نشستم و با لبخند کم جونی به مامان نگاه کردم. مامان کنارم روی تخت
نشست و گفت: به جای گریه کردن و غصه خوردن، بلند شو برو شرکت کارهات رو انجام بده و بعد یه بلیط بگیر برو
ایران.
سرم رو روی شونه اش گذاشتم و عطر تنش رو به ریه هام فرستادم.
-می رم مامان... ولی از واکنش و حرف های باباش می ترسم. می گفت بابام تعصبی و حساسه... می دونم که اصلا من
رو به عنوان دامادش قبول نمی کنه.
مامان دست های چروک و تپلش رو روی گونه ام گذاشت.
-فعلا هیچی معلوم نیست، تا وقتی که نری اون جا. یهو دیدی قبولت کرد و ازت خوشش اومد... ناامید نباش.
کف دستش رو بوسیدم.
-چشم از فردا کار هام رو راست و ریست می کنم.
روی موهام رو بوسید.
-آفرین پسرم.
romangram.com | @romangram_com