#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_171


آشپزخونه شد.

-مادر بیا خانمت رو ببر توی اتاق و یه کم استراحت کنید.

با هول و عجله گفتم؛: نه... نه... ممنون من خسته نیستم می خوام پیش شما باشم.

با اخم دستم رو گرفت و توی دست راهول گذاشت.

-برو... برای عصرونه صداتون می کنم.

با خجالت گفتم: خاله آخه...

من رو به سکوت دعوت کرد و با دست اشاره کرد که بریم. راهول من رو دنبال خودش کشید. از پله ها بالا می رفتیم

که صدای پر از ذوق راهول رو کنار گوشم شنیدم.

-وای... من و تو... تنها... توی اتاق...

لبش رو گزید و چشم هاش رو بست و انگار که توی یه فکر شیطانی و خوش سپری می کنه آروم گفت: عالیه...

مشتی به شونه اش کوبیدم و با اخم نگاهش کردم.

-ششش زشته راهول... این حرفا چیه؟



تندی من رو وارد اتاق کرد و در رو بست. پشتش رو به در تکیه داد و با نگاهی شیطانی من رو آنالیز کرد. با حرص

romangram.com | @romangram_com