#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_166
-این پرتغالی ها عجب سلیقه ای داشتند ها؟
راهول که داشت به کوزه ی قدیمی نگاه می کرد، سرش رو تکون داد و گفت: آره واقعا.
بعد از کلی دید زدن و نگاه کردن به همه جا و عکس گرفتن بالاخره تصمیم گرفتیم که برگردیم. برای شام از راهول
خواستم که به رستورانی بریم و مهمون من باشیم ولی راهول قبول نکرد و در عوض من رو به غرفه ی بزرگی که غذا
های خیابونی درست می کرد برد و ازم خواست که از غذای این جا رو امتحان کنم ولی من همه اش بهونه می گرفتم؛
راستش حس می کردم که غذا ها کثیف و غیر بهداشتیه. راهول با لبخند دندونمایی کنارم ایستاد.
-به جون من یکی از این غذا ها رو باید بخوری، اگه نخوری نیمی از عمرت به فنا رفته.
با حرص نگاهش کردم.
-راهول بی خیال لطفا.
کاسه ای رو به سمتم گرفت؛ غذایی که داخلش بود واقعا خوش رنگ و لعاب بود. کاسه رو گرفتم و به چشم های
راهول نگاه کردم. با ذوق گفت: بخور پشیمون نمی شی.
بعد رفت و یه کاسه ی دیگه برای خودش گرفت. چنگال رو برداشتم و کمی از غذا رو خوردم.
-تا این جا که بد نبود.
دوباره چنگال رو داخل کاسه بردم و کمی از غذا رو داخل دهنم گذاشتم. لبخندی زدم.
romangram.com | @romangram_com