#عشق_و_تقدیر_پارت_97
خندید و رفت تا به بقیه تبریک بگه.رفتم سمت بقیه و به همه تبریک گفتم قرار بود از اونجا همه با هم بریم شمال. حالا دیگه همه از علاقه ای که بین رامین و سلنا بود خبر داشتند. گلوریا با شروین به هم زده بود و فردا به جای شمال با دلی شکسته برمیگشت کانادا. هر کاری کردم که منصرفش کنم موفق نشدم. خلاصه همه هرجوری بود تو ماشینا خودشونو جا کردن سپهر تصمیم گرفت ماشینشو نیاره و سپهر و فرشید و سوگل تو ماشین من بودن تا رسیدن به شمال سپهرو فرشید کلی مسخره بازی در اوردن که من و سوگل مرده بودیم از خنده....وقتی رسیدیم گلی و اسکندر به استقبالمون اومدن. دست سلنا رو گرفتم و کشیدمش سمت اتاق خودم و بهش نشون دادم . سرویسشو عوض کرده بودم و حالا به رنگ قهوه ای و نارنجی و سفید شده بود. سلنا گفت:
-واااااای رهاااااا چقد اینجا خوشگله.....!!
یکمی راجع به اتاق و دکور حرف زدیم و بعدشم گرفتیم خوابیدیم. صبح خیلی خیلی زود از خواب بیدار شدم. هوس اسب سواری کرده بودم. به خاطر همینم لباسای مخصوص سوار کاریمو پوشیدم و رفتم پایین. یه لیوان شیر برای خودم ریختم و رفتم بیرون از ویلا. حتی اسکندر و گلی هم هنوز بیدار نشده بودن. با دیدن مارال اسب خوشگل و مشکیم با ذوق نوازشش کردم . بعدم چون اسکندر نبود خودم آماده ش کردم و سوارش شدم . باهاش تقریبا کل جنگلو دور زدم و خلاصه انقد با مارال سرگرم بودم که متوجه گذر زمان نشدم... وقتی برگشتم رامین و سپهر رو دیدم که با یه حالت عصبی و نگران دارن جلوی ویلا قدم رو میرن. نگران شدم . نکنه چیزی شده باشه؟ رامین منو دید و با خوشحالی منو به سپهر نشون داد و با هم به سمت من دویدن. از اسب پریدم پایین. رامین زودتر بهم رسید. سریع بغلم کرد و در حالی که داشت موهامو نوازش میکرد با ملایمت گفت:
-رها جان...عزیزم....کجا بودی؟ چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ میدونی با این کارت چقد مارو ترسوندی؟ هستی همش داره گریه میکنه سلنا یه لحظه رو پاش بند نمیشه .... من و سپهرم که همه جارو دنبالت گشتیم....
با بهت داشتم به رامین نگاه میکردم. باورم نمیشد این مسئله انقدر مهم بوده باشه سپهر وقتی دید جواب نمیدم داد زد:
-د جواب بده دیگه لعنتی... کدوم گوری بودی تا الان؟ ... میدونی ساعت چنده؟... چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ هاااااان؟ چیه چرا لال شدی؟ بگو دیگه....
عصبانی شدم و منم مثل خودش دا زدم:
-مگه کوری؟ نمیبینی رفته بودم سواری؟... اصلا به تو چه که سرم داد میزنی؟...اصلا تو کی هستی که بخوای سر من داد بزنی؟ ... سپهر اینو یادت باشه ... وقتی داری با من حرف میزنی بفهم چی داری میگی...
هستی که با صدای داد سپهر از ویلا اومده بود بیرون آروم به سمتم اومد و خواست در آغوشم بگیره... به آغوشش نیاز داشتم ولی اشکم داشت در میومد... وااای فکرشو بکن یه روزی من جلوی بقیه گریه کنم. هرگز×!...برای همین برای اولین بار هستی رو پس زدم و رفتم تو اتاقم. اونجا هیچکس نبود که شکستن منو ببینه ... خودم بودم و خودم. وقتی دو سه تا قطره اشک ریختم آروم شدم . وقتی ساعتو دیدم هنگیدم! ساعت 11 بود . یعنی من 5 ساعت بی خبر و بدون اینکه گوشیمو بردارم... حق داشتن نگران باشن ولی حق نداشتن که سرم داد بزنن و بهم توهین کنن. رامینم آدمه ... اونم نگرانم شده بود ولی اون چیکار کرد و سپهر چیکار کرد... خب معلومه که دوستم نداره دیگه وگرنه مگه آدم وقتی کسی رو دوست داره باهاش اینطوری رفتار میکنه؟... توی تراس نشسته بودم و به دریا خیره شده بودم. اشکامم قطره قطره میریختن روی دفترم. هیچکس تاحالا با من اینطوری حرف نزده بود که سپهر بیشعور با من حرف زد.... مینوشتم و گریه میکردم. سپهر رو دو ساعت پیش دیدم که هی لب آب راه میرفت و دست میکشید توی موهاش. ساعت از 2 شب گذشته بود و من از ساعت 11 نه چیزی خوردم نه اجازه دادم که کسی بیاد تو اتاقم.... حتی هستی... حتی سلنا.... حتی رامین... ولی سپهر نیومد. نمیدونم ... شاید اگه سپهر میومد و معذرت خواهی میکرد میرفتم ولی اون غُد تر از این حرفا بود... هوا خیلی خوب بود. یه دامن بلند پوشیده بودم با یه بلیز آستین بلند. مطمئن بودم که همه خوابن برای همینم گیتارمو برداشتم و یواش یواش رفتم بیرون. نشستم روی اون سنگ بزرگ که لب آب بود نشستم و شروع کردم به زدن آهنگ نگو بدرود گوگوش :
منو از من نرنجونم از این دنیا نترسونم
تمام دلخوشی هامو به آغوش تو مدیونم
اگه دل سوخته ای عاشق مثل برگی نسوزونم
منو دریاب که دلتنگم مدارا کن که ویرونم
romangram.com | @romangram_com