#عشق_و_تقدیر_پارت_95
فصل چهارم
دو روز دیگه عید بود ولی به خاطر کاری که برای عمو امید پیش اومده بود تصمیم داشتن فردا برگردن کانادا... گلوریا با شروین دوست شده بود و حسابی هم وابسته شده بود بهش... رامین هم از اون روز توی خونه ی ما زندگی میکنه. سلنا هم بیشتر از قبل عاشقش شده بود و میتونستم از تو چشمای سلنا و گلوریا بخونم که از اینکه دارن برمیگردن کانادا خیلی ناراحتن. شب تو اتاقم نشسته بودم که تقه ای به در خورد و پشت سرش رامین وارد اتاقم شد... لبخندی بهش زدم . خیلی با هم صمیمی شده بودیم. رامین خیلی کلافه بود . اومد روی کاناپه رو به روم نشت و گفت :
-رها میخوام باهات حرف بزنم ... حوصلشو داری؟
من: آره حتما...
ولی عجب غلطی کردم ای کاش میگفتم نه... آخه تا ساعت 4 صبح حرف زد!!... گفت که دیوونه وار عاشق سلناست. گفت که اگه بره دیوونه میشه . منم براش گفتم که سپهرو دوست دارم. یکمی تعجب کرد ولی گفت که حدس میزده... خیلی خوشحال بودم . همون شب یه تصمیمی گرفتم و به خودم قول دادم هرجوری که هست انجامش بدم... فردا صبحش با یه حس خوب از خواب بیدار شدم و بعد از شستن دست و صورتم رفتم پایین. همه دور هم بودن و داشتن صحبت میکردن ولی سلنا و گلوریا حسابی ناراحت بودن. با لبخندی رفتم نزدیکتر و گفتم:
-سلام بر اهل مسافر منزل.
همه ساکت شدن و بهم نگاه کردن و با خنده جوابمو دادن . داداش گلم هم که هنوز خواب بود قربونش برم!! گفتم:
-عمو ها و زن عمو ها و عمو زاده های عزیزم(اووووه چقد زیادن از نفس افتادم!) با اومدنتون به ایران منو خانوادمو خوشحال کردین و خوشحال تر میشدیم اگر بیشتر میموندین...ولی گویا کاری براتون پیش اومده و نمیتونید... در هر صورت من از هر کدوم از شما دو تا خانواده یه خواهش دارم... و اونم اینه که اجازه بدید اگر گلوریا و سلنا و والریا مایل هستند یکم بیشتر پیش من بمونن .
(البته تو برنامه ی من والریا نبود محض خنده اونم گفتم!!) گلوریا و سلنا با ذوق و قدر دانی نگاهم کردن و موافقتشونو اعلام کردن ولی والریا گفت:
-من بیکار نیستم عزیزم ... از این بچه بازیا هم خوشم نمیاد!!!!! (به درک اصلا کی تو رو گفت؟!!!!)
رامین هم که تازه از خواب بیدار شده بود اومد پایین و گفت:
-اوه اوه اوه چه لفظ قلم...
و با سرخوشی خندید و رفت تو آشپزخونه. رفتم پیشش و گفتم:
romangram.com | @romangram_com