#عشق_و_تقدیر_پارت_187

-رها جان...بیا شام...

سریع بلند شدم و بدو بدو رفتم رفتم پیشش که دیدم داره میزو میچینه. کمکش کردم و هر دو نشسیتیم پشت میز. لازانیا درست کرده بود...گفتم :

-امممممم....بوش و قیافش که عالیه. ببینیم طعمش چطوره. و ظرفمو دادم دستش که برام لازانیا بذاره بخورم!. ظرفو پر داد دستم. مثله گاو همشو خوردم... از حق نگذریم دست پختش فوق العاده بود.وقتی تموم شد با هم ظرفا رو جمع کردیم و من ظرفا رو چیدم تو ماشین ظرفشویی و رفتم کنار سپهر روی یکی از مبلای استیل نشستم. مثل این علافا زده بود تلوزیون و با علاقه به صفحه چشم دوخته بود. گفتم :

-چی میخواد نشون بده که انقدر با اشتیاق منتظر شروع شدنشی؟

سپهر-خنده بازار!

من-چی؟؟؟!!!

سپهر-خنده بازار... یعنی میخوای بگی نمیبینی؟

من-اصلا چی هست؟؟!

سپهر-وای خیلی توپه...صبر کن الان شروع میشه خودت میبینی...

اونجوری که سپهر تعریف کرد ازش خیلی مشتاق شدم ببینمش. سریع بلند شد و رفت توی آشپزخونه و چند لحظه بعد با ظرف آجیل و تخمه اومد و دوباره نشست کنارم و مشغول خوردن شدیم. همون موقع هم شروع شد. واااااای که چقدر خوب بودددد...! خیلی قشنگ بود. یعنی من که دیگه ولو شده بودم روی مبل از خنده! (به شما هم توصیه میکنم اگر وقتی که این رمانو میخوندین هنوزم نشونش میداد ببینید!) اره خلاصه کلی خندیدیم که دیگه تموم شد!. ظرفا رو جمع کردم که سپهر از جاش بلند شد. با ترس بهش خیره شدم... میترسیدم تو خونه تنها بمونم فکر کردم میخواد بره... یه ذره نگام کرد و گفت :

-رها برو لباساتو بپوش بریم خونه ی ما...

من-سپهر...؟ میشه تو بمونی اینجا؟ اینجوری راحت ترم..

سپهر-آخه یه مقداری کار دارم. اگه میخوای برو لباساتو بپوش بیا بریم من وسایلمو بیارم و اینجا کارامو انجام بدم...


romangram.com | @romangram_com