#عشق_و_تقدیر_پارت_172
رفتم نشستم کنار بقیه تا امروز بگذره...تا شب رو همین جوری با بچه ها راه رفتیم و خوش گذروندیم حامدم که بدتر از فرشید دلقک بود و کلی با هم کل کل کردیم... اون روز جای خالی سپهر رو بد جوری حس میکردم...
شب ساعت حدودای 2:30 بود که دیدم نخیر هر کاری میکنم خوابم نمیبره...هستی و سوگل هم تازه خوابیده بودن. (سلنا و رامین رفته بودن کانادا تا 3 روز دیگه با خانواده ی عمو خام برگردن) بلند شدم و بعد از پوشیدن یه لباس گرم از ویلا خارج و وارد باغ شدم. ته باغ یه تاب بزرگ بود. رفتم و نشستم اونجا . با اینکه هوا سرد بود ولی بازم از رو نرفتم و به تاب بازی م ادامه دادم...توی افکارم غرق بودم که یهو با سرعت خیلی زیاد شروع به تاب خوردن کردم!!... اولش فکر کردم جنه ولی بعد دریافتم که یه نفر داره از پشت سر هولم میده!!... یعنی ترسیده بودم در حد لالیگا!جرعت هم نداشتم ببینم این موجود دو پا کیه!!! فقط مثل چوب خشک نشسته بودم رو تاب! اصلا نمیتونستم تکون بخورم ... یه دفعه تاب وایساد و یه صدای خیلی خیلی خیلی آشنا در گوشم گفت :
-کیف داد؟؟!
وای که چقد از دست سپهر عصبانی شدم... حالا از یه طرف هم مثل خر تیتاپ خورده خوشحال بودم که اومده!! از تاب اومدم پایین و رفتم خیلی شیک و آنتیک هولش دادم. اونم چون پشت سرش استخر بود تا اومد به خودش بجنبه افتاد تو آب...!! منم وایساد آی خندیدم آی خندیدم!!! خودشو رسوند به لبه ی استخر و به زور اومد بالا... همون جا ولو شد... تا دیدمش دوباره زدم زیر خنده و گفتم :
-واااااای سپهر شبیه وزق خیس شدی!!!!
توقع داشتم الان با یه صورت که از عصبانیت قرمز شده بلند شه و بگه :
-رها خانوم...دارم برات!!
ولی اونم هر هر خندید و گفت :
-کوفت....نخند...آی خدا مردم... خب چرا وایسادی داری منو نگاه میکنی؟؟ بابا یه تنفس مصنوعیی چیزی...!!!
من : پاشو ...پاشو جوع کن خودتو...خجالتم نمیکشه
بلند شدم و دستمو به سمتش گرفتم تا بلند شه. یه خورده نگام کرد و بعد دستمو گرفت و بدون اینکه حتی یه ذره از وزنشو بندازه روی من خودش بلند شد و همون جوری که دست منو گرفته بود تو دست خیسش بردتم سمت ویلا و گقت :
-برو بخوا دیگه دیر وقته...
سری تکون دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com