#عشق_و_تقدیر_پارت_112
من: چرا؟
سپهر با لحن آرومی گفت:
-ببین رها... کارت اصلا درست نیست...من رو تو یه حساب دیگه ای میکردم. تو یه دختری هستی که من همیشه عقاید و طرز فکرشو دوست داشتم. تو دختر عاقلی هستی... خودت یه ذره فکر کن... به خاطر لجبازی با پدر و مادرت داری آینده ت رو خراب میکنی... میدونی نظر بقیه راجع به دخترایی که خونه مجردی دارن چیه؟
راست میگفت... حرفی برای گفتنن نداشتم. برای همین با درموندگی سرم رو بالا گرفتم و یه چشمای مشکیش زل زدم و گفتم:
-پس چیکار کنم؟ من دیگه نمیتونم تو اون خونه بمونم و صبر کنم تا دستی دستی شوهرم بدن...
سپهر گفت:
-مگه الکیه؟ من و رامین پیشتیم و نمیذاریم همچین اتفاقی بیافته... تا وقتی خودت نخوای هیچکس نمیتونه چیزی رو بهت تحمیل کنه... باشه؟
گفتم:
-باشه ولی یادت نره که تو امروز به من قول دادیااااا...
خندید و گفت:
-باشه بابا من تسلیم...
خندیدم و بعد از یکم چرت و پرت گفتن و بگو و بخند بلند شدم و از اتاق سپهر رفتم بیرون. با مانیا گرم خدافظی کردم و رفتم تو ماشینم. نمیخواستم برم خونه. برای همینم یه زنگ به تینا زدم و گفتم آماده باشه تا برم دنبالش و بریم بیرون. دم در قصر خوشگل نازی اینا وایساده بودم و منتظرش بودم که هستی زنگ زد و گفت حوصلم سر رفته و از این چرت و پرتا. به اونم گفتم آماده باشه و یه زنگ به سلنا هم زدم و با اونم هماهنگ کردم که برم دنبالش. یه مانتوی آبی نفتی با یه شلوار مشکی تنگ تنم بود و کیف و کفش ورنی آبی پررنگ. یه روسری نازک و بلند که تازه مد شده بود و سفید و آبی و مشکی بود هم سرم کرده بودم و چتری های بلندمو با اتو مو لخت کرده بودم و ریخته بودم توی صورتم. یه رژ مایعه صورتی با رژ گونه ی همرنگشو زده بودم و مژه هامو با ریمال بلندتر و پرتر کرده بودم. یه سایه ی صورتی خوشرنگم زده بودم پشت چشمم. خلاصه که جیگری شده بودم.تینا پرید تو ماشین و صدای ضبطو زیاد کرد. با سرعت خیلی بالایی رفتم دنبال هستی و سلنا و با هم رفتیم بیرون. یکمی دور زدیم و بعدشم رفتم فرحزاد تا یه چیزی بخوریم. بعد از ناهار تینا گفت که خرید داره و همه با هم رفتیم میلاد نور. چیزای خیلی خیلی شیکی داشت و هرکدوممون یه عالمه خرید کردیم و برگشتیم خونه. شب هستی خونه ی ما موند و بهد از کلی تو سر و کله ی هم زدن هممون خوابیدیم.
*****
romangram.com | @romangram_com