#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_296
- خوب خلوت خواهر و برادریتونو این فسقل خان بهم زد...
متین مشتی به بازویش زد و گفت:
- بیا این دو تا تحفه رو صحیح و سالم تحویلت بدم که کلی امشب کار داریم...
-چه خبره؟
- یعنی تو یکی خبر نداری؟ یعنی هیچی هم نخریدی؟
کسری چشم غره ای به او رفت و گفت:
- بیا برو به کارات برس که الان صدای شیدا خانمتون در میاد...
متین با لبخندی به من به سمت ویلا رفت...
کسری گامی به سمت من برداشت و رو به باربد کرد و گفت:
- بابا جون می تونی بری اون کیفمو از تو ویلا بیاری؟
باربد نگاهی بین هر دوی ما رد و بدل کرد و جواب داد:
- حتما توش پر نخود سیاهه...
من و کسری هاج و واج به هم نگریسیم و کم کم لبخند بر لب هایمان نشست و زیر خنده زدیم... شیطنت باربد به من و حاضر جوابیش به کسری رفته بود...
باربد به سمت ویلا دوید و کسری در حرکتی غافلگیرانه مرا محکم به آغوش کشید و گفت:
- هوم... خوشگل من چه طوره؟
نفسهای گرمش را کنار گوشم حس می کردم که ادامه داد:
-باید یه قدردانی ویژه از این داداشت کنیم...
همان طور که سر بر سینه اش می گذاشتم گفتم:
-اوهوم... منم تو فکرش بودم...
-راستی می دونستی دکترم میاد...
ذوق زده گفتم:
-راست می گی؟
-آره خودش زنگ زد...
-کسری؟
- جانم...
-فکر می کردی یه روز متین تو ویلاش برامون سالگرد ازدواج بگیره؟
-والا از این متین خان بعید نبود... این پسر خیلی مرده... واسه هردومون برادر بود... هر کاری کنم جبران نمی شه...
romangram.com | @romangram_com