#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_357

با تعجب همو نگاه میکردیم عجیب بود

انگار باید از این پله ها میرفتیم

لوان در یه اتاقو باز کرد

رفتیم داخل اتاق ، اتاق بالکن داشت که پله میخورد میرفت پایین

رها : کجا دارین میبرینمون

لوان : یه جای خوب

رسیدیم پایین

یه ون پایین بود

یکی یکی سعی داشتن سوارمون کنن هر چی مقاومت میکردیم فایده نداشت

با هزار بدبختی سوارمون کردن

ون شروع به حرکت کرد

از یه راه خاکی داشتیم رد میشدیم زد کنار

پیادمون کرد

ذکر شه کنار راه خاکی پره درخت بود

وااای فکر کنم میخواستن نقششونو عملی کنن

یه ماشین جلوتر وایساده بود جانی شریف وتوت فرهنگی پیاده شدن

فهمیدیم کاسه ای زیر نیم کاسس

romangram.com | @romangram_com