#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_344


یه چپکی نگاش کردم بعدم بدون توجه بهش خودم رفتم جلو دستمو گرفتم به پایه تخت که روی هوا بود

واای لعنتی خیلی سفت بود

سامی اومد کنارم بهم کمک کرد بالاخره با هزار بدبختی با ای قیژ

تخت اومد پایین یه راه تاریک پیدا شد

سامی یه نگاهی بهم کرد گفت : عجب جایی درست کردن

من : اوهوم بریم

سامی : وایسا چراغو روشن کنم

چراغو روشن کرد

اومدم برم داخل که سامی گرفتتم

سامی : کجا میری اینکه پله نداره

با تعجب نگاهی بهش انداختم به مایین نگاه کردم در کمال تعجب نردبون بود

اونجا یه اهاییم میومد

سامی : روشا ما که راهو فهمیدیم معلومه که هستن پایبن اگه بریم بدتر از اینی که هس میشه

من : آخه ما که مطمئن نیستیم

سامی : ای خدا روشا باشه من میرم

من : پاشا خودم میخوام برم


romangram.com | @romangram_com