#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_330


هیلا ( نهال )و

بالاخره بعد نیم ساعت شریف اومد خیلی عصبی بود

یه جوری نگامون میکرد اصلا حواسش به تیپ مدلامون نبود

بعد یک ساعته طاقت فرسا اجازه داد بربم

سریع پریدیم بیرون

سوار ماشین شدیم

رسیدیم هتل رفتیم تو اتاق

من : بچه ها بیاید بگم چی شد

همه نشستن

قضیه رو اروم اروم باز گو کردم

آپاما : پس بگو چرا اینطوری نگاه میکرد

رها:همه چیزو باید به زمان بسپریم

تیسا : اره

من:میترسم خیلی

اپاما : ایمیلو چک کردم سرهنگ گفت اونا انبارو پیدا خالی کردن

یه در گیریه حسابی هم داشتن


romangram.com | @romangram_com