#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_283

رها : کو ؟ کوش ؟ کجا رفت ؟ من کیم ؟ تو کی ؟

تیسا : خفه ایناهاش دیگه

رها : اوا اره سالمی سرمه؟

من : اره خدا رو شکر?😥

هیلا : حالا چرا انقدر ناامید

من : نا امید کجا بود چرا حرف در میاری

قشنگ پسره از اونا بود

پالیز: بشین تعریف کن

من: اقا چشتون روز بد نبینه

پالیز: د بنال بدو

شروع کردم به تعریف کردن ماجرا

با پایان حرفام

بچه ها مات مبحوت داشتن همو نگاه میکردن

آپاما پرید سمت لب تاب

شروع کرد به نوشتن

من : چیکار میکنی

آپاما:باید به سرهنگ بگم

romangram.com | @romangram_com