#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_267

جانی : سلن بیا میزو جمع کن

سلن سریع اومد تو سالن غذا هارو جمع کرد

مام بلند شدیم

داشتم جلو تر از جانی قدم بر میداشتم که دستمو گرفت

وایسادم اما برنگشتم آرون دم گوشن زمزمه کرد :بیا بریم اتاقمو نشونت بدم

مورمورم شد کمی سرمو خم کردم

یا جد سمیه

...

_

پالیز ( سرمه )

یا جد سمیه اتاق واسه چی آروم

اب دهنمو قورت دادم گفتم : اره فکر خوبیه

ای من لال بشم دستمو گرفت

کشید سمت پله ها

رفتیم بالا

کشیدم سمت راست

ای بابا اینجا چقدر راهرو داره اوففف

romangram.com | @romangram_com