#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_175

من جیغ جیغ

نمی دونم چی شد که تو اون لحظه فقط اسم سامی یادم بود

من : ساااااااممممممییییااااارررر

لحظه اخر یه چیزه محکم خورد تو سرم دیگه هیچی جز سیاهی ندیدم ...

سه

سامیار (پاشا )

دیدم اون موجودت عجیب الخلقه داره میره سمت آپاما سریع دویدم سمتش

لحظه ای که اون موجود رفت نزدیکش

آپاما : سامیار

اومدم بگم جان سامیار اما دیر شده بود اپاما سرش محکم به زمین خورد همون موقع اون موجود غیب شد مام سریع بلند شدیم رفتم آپاما رو ب*غ*ل کردم دخترا داشتن های های گریه می کردن

شروع کردیم به دویدن به اولین دری که رسیدیم بازش کردیم خدا رو شکر در خروجی بود

من : پس ماشین کو ؟

هیلا : بیاین پشتمون

سریع می دوییدم تا رسیدم به ماشینا

دخترا سوئیچو دادن ما هم سریع سوار شدیم و.....

ماشین اپاما رو هیلا سوار شد

آپاما رو رو صندلی شاگرد گذاشتم سوار شدم

romangram.com | @romangram_com