#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_266


شایان و نارسان با گیجی به اتاق دکتر رفتند.

نمی دانستند دکتر چه کارشان دارد.

روی صندلی ها نشستند و منتظر به دکتر نگاه کردند.

دکتر دست هایش را در هم قفل کرد و روی میز گذاشت.

آب دهانش را قورت داد.

نگاهی به هردوی آن ها انداخت و گفت:

-نمی دونم حکمت این اتفاق چیه.

مکثی کرد.

قلب های نارسان و شادان در دهانشان می زد.

هرکس فکری می کرد.

نکند فلج شده باشد.

نکند چشم هایش دیگر نمی بیند.

نکند گوش هایش نمی شنود.


romangram.com | @romangram_com