#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_257

از مسئول اطلاعات، سراغ شادان را می گرفت.

بلند شد و به سمت شایان رفت.

دست روی شانه ی شایان گذاشت که شایان با شتاب برگشت.

نارسان سعی کرد توضیح دهد:

-شایان!

ولی هیچ حرف دیگری نتوانست بزند.

شایان با چشمان خشمگین، نارسان را می نگریست.

نارسان عقب کشید.

دستش از روی شانه ی شایان افتاد.

شایان پرسید:

-شادان کجاست؟ حالش چطوره؟

نارسان با سرش به پشت سرش اشاره کرد.

شایان به پشت سر نارسان نگاه کرد.

چند اتاق و یک راهرو.

romangram.com | @romangram_com