#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_242


-پس چرا هم ایست قلبی داشت هم ....

و ادامه نداد.

رو به نارسان کرد و گفت:

-الآن هم رفتند تو کما!

نارسان در حالی که در چشم هایش اشک حلقه زده بود، لبش را گزید.

نفس عمیقی کشید و گفت:

-بچه ام چی؟

دکتر با تاسف سر تکان داد و گفت:

-بچتون سقط شد.

اشک های نارسان بی محابا روی صورتش ریختند.

دکتر از پشت میزش بلند شد و نزد نارسان آمد:

-پسرم! مرد که گریه نمی کنه.

پس از ده دقیقه که نارسان کمی آرام شده بود، گفت:


romangram.com | @romangram_com