#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_217

نارسان کبوتر جلدش نبود.

نمی توانست تا آخر عمر او را پیش خود نگه دارد.

کبوتر او جلد بام دیگری بود.

بام یلدا!

امیدوار بود که فقط در این بین حضانت بچه اش به خودش برسد.

آرام وارد ماشینی که با پول خودش خریده بود، شد.

دستگاه پخش را روشن کرد.

×××





خیال می کردم که این که دلت با یه قول ساده راضی بود

فقط دلم به خاطرت تو این قصه مرد این بازی بود

خیلی حیف، قصه هات صحنه سازی بود



romangram.com | @romangram_com