#عشق_چیز_دیگریست__پارت_90


- رها باخت رو با ذره ذرۀ وجودش داشت حس میکرد و این بدترین باخت بود. خودش تو چالۀ خودش افتاده بود. بیخود قد بازی در آورده بود و با یه کل کل بیخود و فکر اینکه قطعا برد با خدشه و برای اینکه چهره شکست خورده یزدان رو ببینه و خوب بهش بخنده خودش رو تو هچل انداخته بود و تازه الان می فهمید که باید با چیزایی که از اخلاق یزدان میدونست از همون اول حدس میزد که قطعا برد با یزدانه و اون بی دلیل و منطق حرفی نمی زنه و همون اول کنار مبکشید. با خودش کلنجار میرفت که یزدان دوباره شروع به حرف زدن کرد. باید لااقل الان حواسش رو متمرکز میکرد تا بفهمه شزطای یزدان تا چه حد وحشتناکه و در جا سعی میکرد یه کاری بکنه بالاخره.

- رها ما با هم ازدواج میکنیم و مهریه ای که خواستی رو هم تقدیمت میکنم. در مورد روز ازدواج هم من مشکلی ندارم.(با لبخند): البته امیدوارم شانس بیاری و روزی که باید ازدواج کنیم با حساب کتابای شما با یه روز فرخنده ای یکی در بیاد چون اونوقت فکر کنم کشکل پیدا کنی با بزرگتر ها. البته از من میشنوی خیلی به تاریخه تخمینیت امیدوار نباش چون اصولا همه چیز دست اون کسیه که اون بالا نشسته و اگر نخواد، تو بهترین شرایط رو هم که فراهم کنی، بچه ای بهت نمیده. خوب بگذریم. شب ازدواج هم بنا به میل شما پیش خواهد رفت. در مورد ماه عسل هم مشکلی نیست. ماه عسل بیشتر برای دل خانوم هاست. حالا اگه شما دوست نداری نمیریم. اما از فردای ازدواج.... خوب در هر حال ما زن و شوهر هستیم و نمیتونم بهت هیچ قولی بدم ولی سعی میکنم خیلی اذیتت نکنم و خوب رها در این مورد اصلا درست هم نیست از الان حرفی بزنیم یا تصمیمی بگیریم. اما بقیه چیزا.... رها این مدت تا زمانیکه بچه دنیا بیاد فرصت فکر کردن و سعی برای شروع یه زندگی جدید رو داری. درسته یه مقدار با هم مشکل خواهیم داشت چون اصولا شما تنها چیزی که تو زندگیت جایی نداره عقل و منطقه که البته ایشالا با سعی خودت و بازی های زندگی اونم یاد میگیری. بعد از اون اگر باز هم دیدیم با هم نمیتونیم زندگی خوب و آرومی داشته باشیم قطعا من هم اصراری برای ادامه ندارم. چون اولین شرط یه زندگی داشتن آرامشه و خونۀ امنی که بعد از یک روز پر تلاش و خسته کننده بتونی آرامش رو توش با عشق و محبت بدست بیاری. دیگه نمیتونم در مورد چیزی حرف یا تصمیمی از الان بگیرم. اما این اطمینان رو بهت میدم که تو زندگی با من اگر عاقلانه و مثل یه زن ازدواج کرده و مسئول و با فهم بخوای رفتار کنی مشکلی نخواهیم داشت. حالا نظرت چیه؟

- (رها در حالیکه داشت از خشم منفجر میشد و تقریبا با فریاد ): دیگه چی میخواستی بگی؟ بگو رسما میخوای منو دق بدی دیگه. اصلا نمیخوام ازدواج کنم. زوره؟ ازت متنفرم. حتی یک ثانیه هم نمی تونم تحملت کنم.

- رها صداتو بیار پایین. اگه تو آبرو نداری من پیش هم پدر مادر خودم هم تو آبرو دارم. کسی تا به حال صدای بلندی از من نشنیده و با کسی هم جوری رفتار نکردم که صداش از حد معمول بالاتر بخواد بره. پس لطفا صدات رو کنترل کن. در ضمن من حرف بدی نزدم. و نامعقول هم نبود. اگه میخواستم حرف یا کار نامعقول کنم همونطور که بهت گفتم میتونستم بدون کوچکترین حرفی با شرایط خودت موافقت کنم و بعد با شرایطی به مراتب بدتر از الان مواجه بشی. پس باز مثل بچه ها رفتار نکن. درضمن ما یه شرطی گذاشتیم و شما خودت پذیرفتی پس الان دیگه جا زدن و با جنجال همه چیز رو عوض کردن فکر نمیکنم درست باشه. انقدر جربزه و جنم داشته باش که عادلانه مسابقه رو حتی به نفع خودت برگردونی نه با تقلب و ....

- (حالا خوب شد رها خانوم؟ همینو میخواستی؟ فقط میخواستی منو بیچاره کنی؟ حالا اینو چیکارش کنم. نمیتونم.... واقعا نمیتونم. چطور میخوام یزدانو .... وای نه... بیچاره شدم. عجب غلطی کردم. اه ): یزدان پشیمونت میکنم. کاری میکنم به ماه نکشیده خودت طلاقم بدی. حالا میبینی.

- (با لبخند): ما صبرمون زیاده عروس خانوم. (دست رها رو میگیره تا با هم برن پایین و این خبر رو اعلام کنه. اما رها که از این باخت آتیش گرفته بود با غیض دستش رو از دست یزدان میکشه و با حرص و کوبیدن پا جلوتر قدم بر میداره که یزدان با عصبانیت دستش رو دوباره میگیره و): رها رفتارت رو درست کن. داریم میریم خبر ازدواجمون رو بدیم پس بهتره دست از این اداهات برداری و مثل خانوم های متین و مودب رفتار کنی. از این لحظه حواست رو خوب جمع کن که اگه به خونمم تشنه بودی احدی از رفتارت چیزی نباید بفهمه. مسائل و مشکلات ما به خودمون و فقط مال حریم خصوصی خودمونه. و بدون اگر رعایت نکنی برخورده بدی رو میبینی.

- میخوام ببینم کی جرات داره با من برخورد کنه اصلا.... آقای نیکنام....

- (روی پله ها کنار رها و در حالیکه دستش رو پشت رها گذاشته و با یه لبخند باز): اگه یه لحظه به من گوش کنید یه خبر براتون دارم...

- (گیتی با لبخندی شاد): مادر زحمت نکش با او خنده و رنگ و روی تو نگفته خودمون فهمیدیم....

- (فرانک جون با خوشحالی به سمت پله ها میاد و یزدان رو در آغوش میگیره): قربونه داماد گلم برم. مبارکت باشه عزیزم. ایشالا به پای هم پیر شین.

- (رها با حرص و آرام جوری که تنها یزدان صداش رو بشنوه): عمرا.... مگه خواب ببینی


romangram.com | @romangram_com