#عشق_چیز_دیگریست__پارت_77
.
یک ماه از اون روز میگذشت و رها هنوز هیچ جوابی به انتظار یزدان نداده بود. تا اینکه صبر یزدان هم لبریز شد. از یه طرف نگران حال و روز رها بود واز طرف دیگه رها به کلی آرامش ر. ازش گرفته بود. فکر میکرد ممکنه لا اقل با عمل رها یه مقدار این فکر و خیال هاش کمتر بشه. یه مقدار فکرش آزادتر بشه.
- رها کارت تموم شد بیا بالا افاق من باید باهات حرف بزنم.
- نمی تونم. کلی مریض دارم. نمیام.
- رها فرار نکن. این هزار بار. با مشکل رو برو بشو. منتظرتم.
....
- (ضربه ای به در و متعاقب اون وارد اتاق شد): سلام. کارتو زود بگو. باید برم.
- رها یه ماه گذشته. فکراتو کردی؟ کی میخوای عمل کنی؟
- هنوز فکر نکردم.(بلند میشه و به سمت در میره)
- (با عصبانیت): رها فقط تا فردا وقت داری وگرنه خودم تصمیم میگیرم با مامان بابات. حالا میتونی بری
romangram.com | @romangram_com