#عشق_چیز_دیگریست__پارت_57

- چاطی کردی یاشا؟ چرا چرت و پرت میگی؟ خاله کیه؟ یلدا کیه؟ زیادی خوردی و دوباره به سمت آشپزخونه راه می افته که

- رهایی؟ منو نگا... (یه دستش رو پشت یاسمین میگذاره و دست دیگش رو روی شکم یاسمین)؟ خاله رها نگا... یلدا کوچولوی من و یاسمین ایجاس. بیا. بیا ببین داره سلام میکنه خاله رها.

- (رها شکست. رها فرو ریخت. لیوان اولین چیزی بود که این شکستن رو اعلام کرد.و یزدان اولین کسی که برای جمع کردن اون شکسته خیز برداشت.)





"تو چشام اشکی نمونده. تو دلم حرفی ندارم. دیگه وقته رفتنه. سفر دور و درازه.

انتظار روز برفی. تو دلم دق زده سرما. انتظار آفتاب گرم تو دلم یخ زده اما.....

برف و بوران. ابر و بارون. چیکه چیکه توی ناودون. روز ابری روز سرما.انتظار روز برفی"

- (نه خدایا. این خیلیه. رها طاقت نمیاره. نه. این کابوس رو تموم کن. رهای من.) (روبروی رها میشینه که نه سدایی می شنوه نه نگاهی رو میبینه. تنها غیر ارادی و سریع دستش رو روی تکه های لیوان شکسته می کشه و با گیجی این جمله رو تکرار میکنه): نه نه چیزی نیست... چیزی نیست... خودم جمع میکنمش. خودم... و اشک هایی که انگار اجازه ای برای فرو ریختنشون داده نمیشه. هر تکه شیشه ای که بر میداره آنچنان توی دستش مجکم می گیره که هر لحظه خون بیشتری روی زمین و دستش رو می پوشونه. چیزی نیست. چیزی نیست.... نه... نه....

- (یزدان دستای رها رو محکم می گیره ولی انگار نیرویی عظیم تر از تمام قدرت یزدان تو وجود رها جمع شده. ): رها بسه. خواهش میکنم. رها دستات. عسل که از شوک در اومده به سرعت خودش رو به رها و یزدان می رسونه و با یه حرکت شیشه رو از دست رها بیرون میکشه و با یه سیلی آروم رها رو به حال بر میگردونه.

- یاشا تازه عمق فاجعه رو می فهمید. همه کم کم از شوک در میومدن جز رها که هر لحظه از یه شوک بیرون میومد و تو شوک بعدی می رفت.

- (رها رها آروم باش. رها بابا داری خواب میبینی. فقط باید پاشی. رها... رها... بابا من غلط کردم تو راس می گفتی اصلا این دختره هیچکس نیست. بابا این فقط همخونه یاشاست. نه رها نه بچه کدومه. نه...

romangram.com | @romangram_com