#عشق_چیز_دیگریست__پارت_172


- (با صدای جدی): رها تو بارداری. اینجوری خودتو پرت نکن. آروم بشین و پا شو.

- خیله خوب بابا.

- (نگاهش رو به چشمای رها دوخت): تو چته رها؟ چرا انقدر با حرص حرف میزنی؟ مگه چی گفتم؟ ها؟

- (با خنده ای زورکی): وای یزدان توهمی ها. من که جوری نگفتم.(تو یه سانیه یه فکری تو مغزش جرقه زد و در حالیکه خودش رو لوس میکرد): خوب میدونی گاهی حرصم میگیره از اینکه همش حواست به رایاس. انگار نه انگار که منم هستم. همش حواست به اونه. رها آروم پاشو بچه... رها آروم بشین بچه... رها اینو بخور بچه... اونو نخور بچه...

- (یزدان در حالیکه میخندید به سمت رها میاد و اونو تو آغوش میگیره و در حالیکه نگاه عاشقانش رو به چشماش میدوزه آروم): ای عروسکه حسوده من. قربونت بره یزدان که انقد لوسی. کی گفته تو نیستی؟ بیشتر از تمام دنیا حواسم به توس عروسک. دیگه نبینم از این حرفا بزنی ها. تو همه چیزه منی. هیشکی هم نمی تونه جاتو بگیره. حتی این کوچولوی شیطون. (بوسه ای روی لبهاش میزنه و دستش رو میگیره): خوب بدو بریم یه صبحانه حسابی بخوریم و بریم.

- وای نه یزدان. به خدا یه لقمه خوردم. دیگه نمی تونم حالم بد میشه.

- یه کوچولو میدم. بدو حرفم نباشه.

...





- (صدای زنگ تلفن) (با لبخند):جونم؟


romangram.com | @romangram_com