#عشق_چیز_دیگریست__پارت_165
- مثلا چرا پسر نمیخوای اونوقت؟
- (با استیصال): برانکه... خوب ... خوب برانکه...
- (با لحنی تلخ): باشه رها ولش کن. شب قشنگمون رو با این چیزا خراب نکنیم. ایشا دختر باشه. خوب رایا خانوم من میخوام مامانو به یه شیشلیکه شاندیز دعوت کنم شما هم میل داری بابایی؟
- (با خنده): اوهوم. معلومه که میل داره.
- اون چند روز با تمام سر گیجه ها و حالت تهوع های گاه و بی گاه رها بهترین روزهاشون بود. هر بار که یزدان رو نگران خودش میدید خوشبختی رو بیشتر احساس میکرد. خوشحال بود که شوهرش عاشقان میپرستتش و با هر حرکتش حتی نیمه های شب زودتر از خودش چشم باز میکنه و با نوازش های گرمش دوباره خواب رو به چشماش بر میگردونه. اون نگاهای عاشق. اون وسواسای بی پایان. همه براش بهترین حس بود. حس خوشبختی. بالاخره داشت به آرزوش میرسید. ساعتها دستش رو روی خونه کوچیکه رایای قشنگش میکشید و باهاش حرف میزد. گاهی صدای یزدان بلند میشد و اون تنها با لبخند و نوازش آرومش میکرد.
- رها کم کم داره حسابی بهش حسودیم میشه ها. چه معنی داره همش رایا. پس من چی؟
- رها بیا یه کم از این آبمیوه بخور. بیا فدات شم.
- وای یزدان خفه شدم انقد خوردم. اینجوری پیش بره که رایا نیومده من ترکیدم.
- رها فدات شم چی دلت میخواد؟ ها؟
- بلال میخوام یزدان. وای
- رها بسه دیگه. زیادش خوب نیست. اذیتت میکنه. سنگینه رها
- ااااااااااااااا..... چرا انقدر گازات بزرگه. همشو که تو خوردی. نمی خوام اینجوری. یکی برا خودم تنهایی بخر.
romangram.com | @romangram_com