#عشق_چیز_دیگریست__پارت_157
- از ماشین پیاده میشه که یزدان متوجه عدم تعادلش میشه و زیر بازوش رو میگیره و در بالا رفتن کمکش میکنه.
- یزدان سرم گیج میره.
- عزیزم از خستگیه. بیا. الان برات صبحانه درست میکنم تا دست و روتو بشوری و لباستو عوض کنی.(همزمان با ورود رها به حمام از اتاق بیرون و به سمت آشپزخونه میره)
- مشغول درست کردن بساط صبحانه میشه که صدای افتادنه پیزی به گوشش میرسه. با عجله به سمت اتاق میره و رها رو صدا میزنه. رها.... رها جان؟ رها رو توی اتاق نمی بینه و تنها صدای نالش رو میشنوه. با یه خیز در حوام رو باز و رها رو میبینه که پخشه حمام شده. با نگرانی کمکش میکنه تا بلند شه.
- رها چی شد؟ چرا خوردی زمین؟ ها؟.... رها
- رها با صدایی ناله مانند و ضعیف: یزدان سرم یهو گیج رفت. اصلا نفهمیدم چی شد. تا به خودم بیام افتاده بودم.
- (با نگرانی): خیله خوب. چیزی نیست. و همزمان دست و پای رها رو تکون میده تا احیانا جاییش ضرب ندیده باشه. بعد از اطمینان دوش رو باز و با یه دست، دست رها رو میگیره و با دست دیگه سر نیمه کفیش رو آب میگیره و بعد رها رو روی لبه وان مینشونه و حوله اش رو میاره و کمک میکنه تا تنش کنه و از حمام بیرونش میاره و آروم مشغول خشک کردنش میشه.
- رها میتونی لباستو بپوشی تا برم برات یه آب قند بیارم؟
- آره آره... خوبم الان.
- آروم آروم آب قند رو بهش میده و بعد یه تست پنیر زده و بعد سشوار رو روشن و موهاش رو آروم خشک میکنه. فشار سنج رو میاره و فشارش رو میگیره.
- رها فشارت افتاده پایین. 60/90 . یه کم استراحت کن. تو بخواب.
- یزدان زنگ یزن زهرا بیاد یه کم کارارو بکنه. اینجوری نمی شه.
romangram.com | @romangram_com