#عشق_چیز_دیگریست__پارت_155
- یزدان خسته ام. خیلی خسته. اصلا توان ندارم. نمی دونم چرا انقدر خسته ام.
- عزیزم شب کار کردن خستگیش بیشتر از روزه. برا همین انقدر خسته ای. بهت قول میدم این قهوه رو بخوری یه کم خستگیت در بره . بعدم شیفتت تموم شه میریم خونه و یه صبحانه مفصل و بعدم یه خواب درست و حسابی سر حاله سر حالت کنه.
- وای یزدان خواب کجا بود. یادت رفته اونهمه مهمون برا شب دعوت کردی؟ کاش سالگرد نمی گرفتیم.
- (دستش رو آروم به پشت رها میکشه که روی تخت معاینه دراز کشیده و نوازشش میکنه): سخت نگیر عروسک. تو بخواب خودم همه کارا رو میکنم برات. یه میز صندلی جا بجا کردنه و یه گردگیری.
- یه سالاد درست کردن، یه دسر درست کردن. وای یزدان. کلی کاره. کی میخواد بکنه؟
- (با خنده): عروسک اسن که دیگه عزا نداره که اینجور ماتم گرفتی. فوقش دسر نداریم. گردگیری هم نمی کنیم. چطوره؟
- وای نه. آبروم میره. میگن دختره بعده یه سال مهمونی گرفته این دستش به اون دستش گفته غلط نکن. (همزمان از تخت بلند و قهوه رو دست میگیره و به سمت در میره): میرم پایین. ممنون از قهوه. کارم تموم شد چیکار کنم؟ تو هم میای خونه یا نه؟
- آره مشکلی نیست. میام باهات. ظهر دوباره یه سر بر میگردم.
- باشه. فعلا.
...
- این مریم خانومه ما حالش چطوره؟ ببینم داری گریه میکنی؟
- (زن با گریه): بچه ام رو نمیارن ببینم. چیزیش شده بچم؟ شوهرمم راستشو نمیگه. همش میگه خوبه. پس چرا نمیارنش ببینم؟
romangram.com | @romangram_com