#عشق_چیز_دیگریست__پارت_143

- سیر تازه دارم.

- تخم مرغای رنگی... ماهی دارم. ماهی خارجی.

- بیا اینور بازار حراجش کردم....

- رها بریم؟ هر چی میخواستی خریدی. ها؟

- (با بد خلقی): وای یزدان. تو چقدر بی ذوقی. من و بابا عاشق شبای عیده تجریشیم. میبینی چقد زنده ست؟ یه کم دیگه ام بچرخیم.باشی؟(و نگاه ویرانگرش رو به یزدان میدوزه)

- اوففففففففف. رها بقط یه کم. اینجا انقدر شلوغه و تنه میزنن که دارم کلافه میشم.

.

.

.





- رها رو میزی ترمه مادر بزرگ پدرش رو که نسل اندر نسل گشته بوده و حالا به رها رسیده بود رو روی یه قسمت میز ناهار خوری پهن میکنه و گیلاسای کریستال پایه بلند رو از سین های هفت سین پر میکنه و به صورت نیم دایره روی میز میچینه و وسط قران عقدش رو میگذاره و حافظ رو جلوش. شمع دان ها و آیینه عروسیش رو بالای سفره و ظرفهای نقره پر شده از سیب و نارنج روی آب و سبزی و شکلات و تخم مرغ های رنگی...

romangram.com | @romangram_com