#عشق_چیز_دیگریست__پارت_141
- خاموشش کن.
- (سریع چراغ رو خاموش و به سمت تخت میره. روی صورت رها خم میشه و با نگرانی): رها چته؟ ها؟
- سرم درد میکنه. کلافم کرده. برو یه چیزی بخور منم دراز کشیدم بلکه خوب شه.
- رها الان دو روزه تو سر درد داری.
- میگی چیکارش کنم؟ هان؟ بگم غلط میکنی درد میکنی؟
- رها بس کن. خواهش میکنم. آخه برا چی جنگ راه انداختی؟ مگه نمی بینی اولین ضررش به خودت می رسه. نگا چی به روز خودت آوردی؟ می ارزه به این سر درد؟
- ولم کن. (و میزنه دوباره زیر گریه و سرش رو زیر لحاف میکنه)
- یزدان مستاصل بهش نگاه میکنه و صدای گریه هاش باز بی طاقتش میکنه. هفت ماه از ازدواجشون میگذره و رها چند وقتیه که مدام تو خودش میره. سر هر چیزه کوچیکی قهر میکنه. ترک همه رو کرده. نه جایی حاضره بره نه با یزدان حرف میزنه. مدام گریه میکنه. حالام که دو روزه انقدر به خودش فشار عصبی وارد کرده که سر درد امانش رو بریده. رها دوباره شده همون رهای قبل ازدواجشون. با همون کج خلقی ها. و یزدان دیگه کلافه شده. هر چی ازش میپرسه که چشه جوابش سکوته. سکوتس که بدتر عذابش میده. بی هیچ حرفی به سمت آشپزخونه میره و از فریز شنیسل مرغ در میاره و سیب زمینی نیمه آماده و داخل مایتابه میریزه و شعله رو کم و منتظر سرخ شدنش میشه.
یه قوطی کنسرو ذرت و نخود باز و میگذاره با کره کمی داغ و سرخ بشه. سفره رو میچینه و دوباره به سمت اتاق میره.
- (آروم پتو رو از روی رها کنار و اونو در آغوش میگیره و اشکاشو پاک میکنه و همینطور که موهاشو نوازش میکنه کنار گوشش زمزمه میکنه): آخه عروسکم تو چته؟ چرا به من نمی گی چی شده؟ به خدا با اینهمه تو خودت ریختن چیزی درست نمیشه. نمی خوای باهام حرف بزنی؟
- رها توی آغوش یزدان خودش رو جمع میکنه و سرش رو روی سینش جا به جا میکنه و باز سکوت و اشکای گرمی که انگار پایانی براشون نیست.
- باشه. باشه عروسک. نگو. هیچی نگو. اما اینجوری خودتم داغون نکن. رها هر چی هست بهت قول میدم زود درست شه. حالا بیا بریم شام بخوریم بعد بهت یه آرام بخش میدم تا آروم بخوابی. (و رها رو با یه حرکت بقل میکنه و از تخت جدا و روی دست به سمت آشپزخونه می بره)
romangram.com | @romangram_com