#عشق_چیز_دیگریست__پارت_140
- رها لقمه اول رو با کج خلقی به دهان میگذاره و تازه می فهمه که چقدر گشنه اش بوده. و با ولع صبحانش رو کامل میخوره. و یزدان با نگاهی گرم و لبخندی بر لب تماشاش میکنه.
- مرسی. خیلی کفری شدم ولی چسبید شوهر گرامی. دستت درد نکنه.( و به سمت در رفت)
- نوش جونت خانومی. ناهار میام دنبالت با هم بریم بخوریم.
- وای نه تو رو خدا یزدان. من خجالت میکشم. زشته.
- (با لبخند): چیش زشته عزیزم. تو مثلا خانوم منی. همه میدونن. غیر این رفتار کنیم زشته. حالا برو.
...
روزها همچون برق و باد از پی هم می گذشتند. روزهایی که گاهی پر از خنده و شادی و گاهی پر از جنجال و دعوا. گاهی رها شاد بود و گاهی ساعتها در خودش فرو میرفت. گاهی روزهایی پر از کار و خستگی رو میگذروندن و گاهی روزهایی شیرین. رها دو شب در هفته شیفت داشت و یزدان سعی میکرد این دو شب رو پیش رها باشه. تو بقیه روزها ساعت پنج رها رو میرسوند خونه و خودش میرفت مطب پیش پدرش کار میکرد و معمولا حدود ساعت نه میومد خونه. گاهی شب ها رها با رویی باز و شامی آماده و سفره ای زیبا در رو به روش باز میکرد و گاهی با اخم هایی در هم. گاهی یزدان شام رو درست میکرد و گاهی بیرون میرفتن. و شبها. رها حتی زمانیکه با یزدان در جنگ بود هم شبها و آغوش بی منته یزدان براش آرامش به ارمغان میاورد.
اولین باری که با یزدان دعواش شد شب گوشه تخت تو خودش مچاله شد. دور از یزدان و گرماش. هیچوقت باورش نمی شد که ممکنه روزی برسه که این آغوش حتی وقتی باهاش تو جنگه براش حکم امن ترین پناه رو داشته باشه. تا اونشب باورش نمی شد که این آغوش هر شب خواب آروم رو بهش هدیه میده و اگه ازش دور باشه مثل ماهی دور از آبه.
اون شب رها تا نیمه های شب توی تخت دهها بار از این دنده به اون دنده شد. اما انگار چیزی گم کرده باشه. چیزی که خواب رو به چشماش حروم کرده بود. بعد از ساعتها تلاش بی وقفه یزدان به سمتش بر گشت و آروم او رو در آغوشش پناه داد و زیر لب براش زمزمه های لالایی هر شب رو تکرار کرد. و رها که انگار ناگهانی گم شدش رو پیدا کرده باشه به خوابی عمیق فرو رفت. این شد قانون اونها از اون شب که حتی تو دعواهاشون هم باز تو آغوشش میخوابید و همین باعث میشد که قهر هاشون هم عمرش فقط به خوابه شب برسه.
یزدان به شیوه خودش کم کم رها رو بزرگ میکرد و منطق رو تو وجودش می پروروند. منطقی که خودش خیلی از بد خلقی ها و داد و جنجالا و قهرای کودکانه رها رو از بین برده بود.
- رها ... کجایی رها جان؟ (خونه تو تاریکی مطلق بود و صدایی نمیومد. چراغ ها رو روشن و به سمت اتاق خواب میره. چراغ اتاق رو روشن میکنه که رها با ناله و صدایی خسته از زیر لحاف)
romangram.com | @romangram_com