#عشق_چیز_دیگریست__پارت_130
- صبح بخیر. خوب خوابیدی عروسکم؟
- رها سعی کرد پاهاش رو آزاد و کمی از یزدان فاصله بگیره و آروم زیر لب صبح به خیر گفت. اما یزدان پاهاش رو محکم تر به هم قفل و رها رو به خودش نزدیکتر کرد.
- خوب شد دیشب داشتی هی به سمت لبه تخت نزدیک میشدی وگرنه حتما من الان رو زمین بودم دیگه.(و خنده ای روی صورت رها پاشید)
- رها لحظه ای گیج به یزدان نگاه کرد و بعد متوجه شد که اینبار یزدان چسبیده به لبه تخت بود و خودش چسبیده به اون. با شرم لبخندی زد و فشار بیشتری به پاهاش داد و آروم از یزدان جدا و لحاف رو پس زد تا فرار کنه از اتاق که با دیدن لباس خوابش در حالیکه بدتر سرخ شده بود دوباره پتو رو سریع روی خودش کشید.
- یزدان که از اینهمه سرخ و سفید شدن رها و خجالتش خندش گرفته بود آروم پتو رو از روی رها کنار زد و دستش رو گرفت و از تخت پایین آورد و اونو در آغوش گرفت و با هم به سمت روشویی رفتن. شیر آب رو باز و مشتی آب به صورت رها زد: خوب حالا صبح عالی بخیر
- (با جیغ و خنده):یزدان میکشمت. این چه طرز دست و رو شستنه؟ همه جام خیس شد.
- رها مشغول غر زدن بود که مشتی دیگه به سمت صورتش پاشیده شد.
- رها به سرعت دستش رو زیر شیر آب برد و لیوان مسواک ها رو پر آب و به سمت یزدان پاشید. حالا هیچ صدایی جز خنده هایی شاد و مشت مشت آبی که به سمت هم می پاشیدن نبود. همچون دو کودک رها از هر درد و غم و غصه. پر از خوشی. بی دردی. بالاخره بعد از خیس شدنه کامل هر دو و شستن دست و رو و دندون هاشون از روشویی بیرون اومدن.
- رها لباستو عوض کن. سرما میخوری الان و به سمت کمد رفته پیراهنی بافتنی و کوتاه با آستین هایی حلقه ای به رنگ کرم از کمد در آورد و تنش کرد. اونقدر این حرکت رو سریع انجام داد که نه جایی برای خجالت رها گذاشت و نه جایی برای اینکه بخواد خودش رو از نگاه یزدان پنهان کنه. رها با صورتی سرخ ومات به یزدان نگاه و دهنش رو باز برای زدن حرفی کرده بود که یزدان با بوسه ای شیرین دهانش رو بست و رو به رها پیراهنی طلب کرد و رها نگاه از یزدان بر گرفت و پیراهنی از کمد براش دراورد و پشت به او پیراهن رو به سمتش گرفت.
- رها چرا پشتتو کردی؟ من شوهرتم عروسک. (بلوز رو تن کرد و به سمت رها برگشت و دست در دست هم به سمت آشپزخونه میرفتن تا صبحانه ای حاضر کنن که با صدای تلفن هر دو به هم نگاه کردن.)
- (یزدان با خنده رو به رها): قطعا کسی با من کاری نداره و حال منم نمی خواد بپرسه. بر دار گوشی رو.(و در حالیکه به سمت آشپزخونه میرفت با خنده رو به رها و با صدای بلند): راستی بهشون بگو این دامادتون هنوز به مراد دلش نرسیده. آخه عروس خانوم نازش زیاده.(خنده ای سرخوش)
romangram.com | @romangram_com