#عشق_چیز_دیگریست__پارت_129

- (آروم پشت سر رها می ایسته و ): رها سخته دکمه های پشت لباست رو تنهایی باز کنی. (و آروم دکمه ها رو باز میکنه براش. دستاش به وضوح میلرزه. انگار تو انگشتاش هیچ حسی نمونده و این کار رو سخت تر کرده.)

- (رها هم تمام وجودش میلرزه. هیچ حرکتی نمی تونه کنه. فقط زیر لب تند تند آیت الکرسی میخوند. تنها دعایی که بلد بود. و با وسواس تمام هر بار که دعا تموم میشد سه بار صلوات میفرستاد. تازه دفعه سوم رو شروع کرده بود که دست یزدان رو روی ستون فقراتش حس کرد و همزمان قسمت بالای لباس از بدنش جدا شد. آروم با دست از جلو لباس رو گرفته بود تا مانع افتادنش بشه که بوسه ای داغ رو پشت گردن و روی شونه اش حس کرد. انقدر داغ شده بود که احساس میکرد هر لحظه خواهد سوخت. دستش سریع روی گردنش محکم گره خورد. انگار میخواست با این کار جلوی اونهمه گرما رو بگیره. اینبار گرما رو روی دستش احساس کرد. صورتش گر گرفته بود و این سکوت هر لحظه ترس بیشتری رو تو وجودش میریخت.)

- یزدان از پشت سر به روبروی رها اومده و مقابلش قرار میگیره. نگاهش قرمزه قرمزه و صورتش سرخ تر از رها. با صدایی که انگار از ته چاه میاد تو چشمای رها نگاه میکنه و

- میرم دوش بگیرم. (و بوسه ای آرام و طولانی و همچون بادی که ناگهانی وزیده و حالا رفته از مقابل رها میگذره و وارد حمام میشه.)

- رها چند دیقه ای مات همون جا میمونه و با دست لبهاش رو لمس میکنه. تمام وجودش گر گرفته. انگار یک تب ناگهانی به وجودش اومده باشه. بعد از چند دیقه سریع لباس رو از تنش در میاره و یک دست لباس بر میداره و به حمامی که توی اتاق دیگه خونه بود میره. آب رو باز و زیر دوش می ایسته. قطرات آب کم کم آرامش رو به وجودش بر میگردونن. بعد از نیم ساعت دوش رو میبنده و همون جا لباس خوابش رو میپوشه و آروم از حمام بیرون و به سمت اتاق میره. زیر لب دعا میکنه که هنوز یزدان بیرون نیومده باشه. وارد اتاق خواب میشه که صدای آرام یزدان رو میشنوه که سر سجاده اش نشسته و زیر لب چیزی زمزمه میکنه. قطعا نمازش تموم شده چون همیشه با صدای بلند نماز میخوند. رها از فرصت استفاده میکنه و سریع زیر لحاف میره و تو دلش کلی غر میزنه. کم کم خستگی و خواب بر تمام وجودش مسلط میشه که یزدان لحاف رو به آرومی پس و زیر لحاف میخزه. دوباره خواب از وجودش رخت میبنده و با هر حرکت یزدان بیشتر خودش رو جمع و به سمت لبه تخت میره.

- ناگهان یزدان از پشت در آغوش میگیرتش و همونطور که بوسه ای پشت گردن رها میزنه آروم کنار گوشش زمزمه میکنه

- اگه همینجوری عقب گرد کنی کم کم از تخت می افتی پایین عروسکم. آروم بگیر و از هیچی نترس. باهات کاری ندارم. میدونم خیلی خسته ای و ترسیدی. فقط آروم بخواب و خیالت راحت.

- رها که حالا کمی خیالش راحت تر شده بود پاهاشو توی سینه جمع و همونطور پشت یه یزدان آروم به خواب میره . اما یزدان گویی خواب از چشمانش رخت بر بسته باشه نیم خیز بالای سر رها قرار میگیره و به صورت عروسکش خیره میشه و آروم موهاشو نوازش میکنه و آروم موهاشو بوسه میزنه. لحظه ای به نفس های آرومش گوش میده و زیر لب

- عروسک ترسوی کوچولوی خودم. همه پیش بینی هات به هم ریخت عروسک. دختر کوچولوت باید یه کمه دیگه صبر کنه چون مامان کوچولوش یه کم طول میکشه تا ترسش از بابا یزدانش بریزه.

- آروم بوسه ای روی صورت رها میزنه و اون رو در آغوش میگیره و به اولین و خوش طعم ترین خواب زندگیش در کنار عزیزتزینش میره.

- اونشب زیبا ترین شب و آروم ترین خواب برای رها هم میشه. خوابی شیرین که از در پناه کسی بودن و امید به وجود یه پناهه قوی، نشات گرفته بود.

- خورشید با سخاوت تمام اشعه هاش رو مهمون دو عاشق در این سرمای زمستانی کرده بود و با لطافت صورتشون رو نوازش میکرد که از خواب بیدار شدن. رها لحظه ای طول کشید تا گیجی ازش جدا و زمان و مکان رو درک کنه. خودش رو دید که در آغوش یزدانه و سرش روی بازوی او . پاهاش نیمه جمع بین پاهای یزدان قفل شده بود. لحظه ای از اینهمه نزدیکی شرمگین و صورتش گر گرفت که نگاه یزدان رو متوجه خودش و خیره در چشمانش دید. نگاه رها رو به پایین افتاد که یزدان با دست صورتش رو بالا و لبخندی گرم مهمونش کرد

romangram.com | @romangram_com