#عشق_چیز_دیگریست__پارت_104
- من.... من میترسم یزدان. من نمی خوام. من از جراحی، سرم...... نه یزدان نه.(و با وحشت دست یزدان رو میگیره)
- (آروم دستش رو نوازش میکنه): رها چه زود یادت رفت. مگه دیشب بهت نگفتم تا منو داری از هیچی نترس؟ بهت قول میدم نذارم درد زیادی حس کنی. به من اعتماد داری که؟
- رها بی فکر و سریع و قاطع : آره. فعلا لااقل اینو مطمئنم که بهت اعتماد دارم هر چی نباشه.
- ممنونم ازت رها. هیچوقت از این اعتماد پشیمون نمی شی. حالا تا تو حاضر شی منم سریع نمازم رو میخونم و اومدم تا بریم. دلم میخواد قوی باشی.(لبخند)
- میشه تماشات کنم؟
- نه رها وقتی اونجور جلوم میشی مثه دیشب و بهم زل میزنی یادم میره چی میخونم.
- خوب جلوت نمی شینم. آخه صدات آرومم میکنه.
- (با خنده): به به حرفای تازه می شنوم. ببینم راستشو بگو نگام چی کارت میکنه اونوقت که اونجور بهم زل میزنی؟
- (با عصبانیت): باز توهم زدی؟ اصلا نخواستم.
- رها خرابش نکن بذا تا لحظه آخری که تو این خونه ایم و نرفتیم بیمارستان فقط خنده رو لبامون باشه. نه حسرت. ازم دلخور نشو ببخشید شوخیه بی جایی کردم. میتونی بمونی تو اتاق.
- یزدان به نماز ایستاد و رها باز ناخوداگاه روبروش نشست و محو اون نگاه و صدا شد. انگار هر بار که اون سر نماز بود چیزی رو رها در وجودش پیدا میکرد که آرامش رو بهش هدیه میداد. شاید هم این به دلیل دقیقا همون آرامشی بود که یزدان خودش هم ناخوداگاه تو اون لحظات حس میکرد. هر چی بود اون ترس رو از وجود رها و حتی خود یزدان شست و هر دو ساعتی بعد در آرامش و سکوت به سمت بیمارستان حرکت کردن.
romangram.com | @romangram_com