#عشق_چیز_دیگریست__پارت_103
- یزدان از دستشویی بر میگرده و یک تای ملافه ای که فرانک جون بهش داده بود رو باز میکنه و روی زمین در جهت حدودی ای که با توجه به دستشویی اتاق حدس زده بود پهن میکنه و مهر کوچیکی که همیشه تو جیبش میگذاشت رو از جیبش در میاره. سالها بود که عادت کرده بود مهری همراهش داشته باشه چون اکثر فامیل و دوستانش اهل نماز نبودن. دروغ چرا حتی پدر خودش هم فقط تو ماه رمضون ها نماز میخوند. از وقتی 22 سالش بود و با نگاه کردن مادرش در حال نماز خوندن و اون حس آرامشی که بهش میداد تصمیم گرفت خودش هم نماز بخونه. بارها بهش خندیده بودن اما اون آرامش چیزی نبود که به این سادگی از خودش دریغ کنه.
- رها هنوز سرش روی پاش و اشک میریخت که با صدای الله اکبر یزدان با تعجب سرش رو بالا و به اون خیره شد. انگار انسانی از یه کره دیگه رو روبروش میدید. نمی تونست باور کنه که کسی که جلوش ایستاده با اون قامت بلند و کشیده یزدان باشه. خدایا. این اولین باری بود که صدای یه مرد رو در حال نماز خوندن میشنید. نه نه .... درست تر این بود که میگفت اصلا اولین بار بود که نماز خوندن یه مرد رو میدید. تک و توک خانومهایی از فامیل و دوست رو دیده بود که نماز میخوندن ولی تا حالا هیچ مردی رو ندیده بود. خوب پدر خودش هم اهل نماز نبود تا دیده و شنیده باشه. خودش هم که از هفت دولت آزاد بود. تنها چیزی که بلد بود صلوات فرستادن و آیت الکرسی خوندن بود که اونم مدیون دوره دبیرستانش تو فراست و دعای هر روز صبح سر صف بود.
هر چی بود دیگه جای اشکاش رو یه سکوت محض گرفته بود که داشت تو صدای تک تک کلماتی که از دهنه یزدان بیرون میومد غرق میشد. داشت به آرامش میرسید. این بهترین و دلنواز ترین لالایی به گوشش بود. از روی تخت بلند و درست مقابل جانماز یزدان میشینه و خیره به اون چشمها، نگاه، اون صدا و اون خم و راست شدن ها میشه. با صدای الله و اکبرهایی که گاه گاه با صدای بلند تر از زبون یزدان بیرون میومد لحظه ای از خیال بیرون و باز با کوتاه شدن صدا به خیال و رویا میرفت. رویایی که برای اولین بار توش جایی برای یاشا نبود. هرچه بود یزدان بود و یزدان. اسمش هم آرامش بخش بود. یزدان... چه نگاه گرمی داشت. و چه صدای گرمی؟ یعنی این گرما، اینهمه آرامش از وجود توست یا از اون کلامه؟ یزدان تو آرومتری الان یا من؟ یزدان دلم میخواد ... دلم میخواد.... هیچی...
یزدان چند دیقه ای بود که سر از سجاده برداشته و محو نگاه رها بود. میتونست حدس بزنه که حالا رها آرومه. آروم تر از همیشه و از خدا سپاسگذار بود که این آرامش رو به هر دو شون داده بود. آروم رها رو در آغوش میگیره و آروم نوازشش میکنه. تو اون لحظه رها فقط مال اونه. اینو با تک تک سلول هاش میتونه احساس کنه. فکر رها خالیه خالیه. واقعا رهاست. درست مثل اسمش.
- یزدان ازت ممنونم. من آرامشی با اینهمه لذت رو تا امروز حس نکرده بودم. اما امشب تو اوجه در به دری هام، تو اوج گم شدن آرامشم تو بهم آرامشی روو دادی که تا امروز نداشتم. یزدان تنهام نذار. میدونم من خیلی بدم. میدونم آزارت میدم اما تحملم کن. یزدان تنهام نذار. من میمیرم. من... (خالا اشک روی گونه هاش آروم آروم راه باز کرده) من.... میترسم. یزدان من می ترسم...
- (یزدان با صدایی آرام و نوازشگر کنار گوش رها): رهای من، عزیزم از چی میترسی؟ تا اون خدا رو بالا سرت داری و منو کنارت از هیچی نترس. رها چشمات و رو هم بذار. بهت قول میدم وقتی چشماتو باز کنی نه از درد خبری هست نه از ترس. من کنارتم. تا هر جا که نفس تو سینم و خون تو رگام باشه. هیچوقت تنهات نمیذارم مگه روزی که بی من خوشبخت تر باشی. باور کن رها. دوست دارم. بیشتر از تمام دنیا. رها عشق به آدم نیرویی میده که از هیچ چیز نترسه. عاشق باش. عشق فقط غشق زمینی نیست. فقط غشق به یاشا یا یزدان یا هر کسه دیگه نیست. عشق میتونه عشقه به زمین، آسمون، ماه، مهتاب، دریا، و از همه مهمتر به اونیکه اون بالاس باشه. (دستش رو روی سینه رها میگذاره): رها اون اینجاست. همیشه بوده و هست. هیچوقت تنهات نذاشته و نمی ذاره. اما تو گاهی فراموشش میکنی و این فراموشی دلت رو خالی میکنه و ترس رو تو وجودت میندازه. رها من امشب تو رو آروم نکردم. این اون بود که آرومت کرد پس بدون تنهات نمی ذاره. پس نترس.
- یزدان منو میبخشی؟
- رها رها (دستش رو روی لبهای رها میگذاره و آروم زمزمه میکنه): رهای من هیچی نگو. هیچی. من هیچوقت از تو چیزی ندیدم که بخوام ببخشم. من بدی ها و تلخی ها و تندی ها رو ندیده فراموش میکنه. از هر کسی که باشه. تو که جای خود داری. من هر چی از تو دیدم خوبی و پاکی بوده و بس. اینم فقط تشکر داره. هزار بار ممنونتم رها. من درکت میکنم. میدونم فرصت لازمه تا بتونی همه چیز رو از نو شروع کنی. من منتظر اون روز میمونم. بدون هیچ منتی. رها گریه نکن. این اشکا داغونم میکنه. (و آروم با دست اشکای رها رو پاک و بوسه ای شیرین روی چشماش میگذاره.)
- و رها دوباره گرم میشه. و توی آغوش یزدان فرو میره. تا صبح سرش رو توی سینه یزدان پنهان میکنه و همونجا روی زمین کنار سجاده یزدان به خواب میره و یزدان تا صبح با خدای خودش و رها حرف میزنه. از رها استقامت و مقاومت برای عمل فردا و از خدا التماس دعا برای خوب شدن رها و پشت سر گذاشتن این عمل با موفقیت رو میکنه. ساعت 8 صبح رها با گیجی چشماشو باز و لحظه ای به یزدان خیره میشه و باز به یاد دیشب و تمام آرامشش می افته. ناخوداگاه لبخندی روی صورت یزدان میپاشه و و یزدان هم با لبخندی روز رو و این طلوع رو به رها خوشامد میگه.
- خوب خانومی اگه پاشی ممنونت میشم. به خدا دیگه این پا مال خودم نیست. (با لبخند)
- (با سر پایین): ب... ببخشید.... اصلا... نفهمیدم کی خوابم برد. باید بیدارم میکردی.(و آروم بلند میشه)
- من که خوشحالم شدم. پس تو هم به رو خودت نیار. پس اون زبون تند و تیزت کجا رفت؟ (با خنده و آروم کنار گوشش): نظر منو بخوای یه اخم کن و بگو به من چه تقصیر خودت بود. اینجوری بیشتر بهت میاد رها خانوم. حالام زودتر حاضر شو که باید بریم بیمارستان که ایشالا خدا بخواد فردا عملت کنیم.
romangram.com | @romangram_com