#عشق_چیز_دیگریست__پارت_100


- رها دستش رو پس میزنه : نمیخورم. میل ندارم.

- آخه مگه میشه رها. تو همین یه ربعه پیش داشتی از گشنگی می مردی اونوقت حالا سیر باشی؟ بیا عزیزم. بیا بخور.

- (با عصبانیت ): گفتم میل ندارم. شوق پیدا کردن یه برادر برام انقدر زیاد بود که اگه دو ثانیه دیگه هم ادامه بدی همین دو قاشقی که خوردمم بر میگردونم. یزدان تنهام بذار. میخوام تنها باشم. تو برو شامت رو بخور.

- رها منو ببخش. من چاره دیگه ای نداشتم. نمی تونستم خورد شدنت رو ببینم. تو نباید از یاشا محبت گدایی میکردی اون خودش باید اینو میخواست. اون خودش باید درک میکرد که چه جواهری رو از دست داده.

- (با عصبانیت): اونوقت باید از تو مجبت گدایی کنم لابد. اینو تو گوشت فرو کن. من هیچ احساسی به تو ندارم و احتیاج به هیچ محبتی هم از طرف تو ندارم. دارم به زور تحملت میکنم پس سعی کن بیشتر از این اذیتم نکنی.

- یزدان زیر لب و خیلی آروم دوباره از رها عذر خواهی و اتاق رو ترک میکنه. پشت در روی روی زمین میشینه و تکیه اش رو به در میده. صدای گریه رها یا نه بهتر بگم صدای زجه های رها به مرز جنون رسوندتش. این اون بهترین شب زندگیش بود یعنی؟ تازه میفهمید پا تو چه راهی گذاشته. حالا میفهمید که رها حاصر بود جلوی یاشا خورد بشه اما یزدان اسم برادر رو نمیاورد. از کوچیکی همیشه وقتی میخورد زمین و از درد گریه میکرد پدرش بهش میگفت خجالت بکش. مرد که گریه نمیکنه. امما حالا باز بچه شده بود با هق هق تلخ رها گرمی اشک رو روی صورتش احساس کرد. میدونست خیلی زوده برای بریدن اما بریده بود. توان آروم کردن خودش رو نداشت تا چه برسه به رها. کم کم صدای سرفه های پی در پی رها و نفس نفس زدن هاش نگرانش کرده بود. ناچار دوباره از جا بلند و وارد اتاق شد. رها حال درستی نداشت. از روشویی لیوان مسواک رها رو برداشت و سریع داخلش آب ریخت و دوباره به سمت رها برگشت و تقریبا با زور رها رو وادار به نوشیدنه مقداری از اون کرد. رها که همچون کودکی یتیم و بی کس شده بود خودش رو داخل آغوش یزدان انداخت و دوباره شروع به گریه کرد.

- رها جان عزیزم آروم باش. برات اصلا خوب نیست. رها حالت بد میشه ها

- ب... بذا... ر بد..... ب....شه.

- رها خانومم آخه این کارا چه فایده داره؟ هان؟ اگه فکر میکنی اینجوری یاشا مال تو میشه اصلا بیا با هم تا فردا صبح انقدر گریه کنیم تا از نفس بیفتیم. اما به خدا رها فایده نداره. رها واقع بین باش. یاشا زن داره. بچه داره. رها بس کن.

- رها کم کم از حال میرفتکه یزدان یکی از قرص هاش رو با آب به خوردش داد. بعد از چند دیقه دوباره کم کم رها به حال سابق برگشت. یزدان همونطور که سرش رو در آغوش داشت ازش خواست تا کمی چشماش رو ببنده.

- رها مات به سقف خیره شده بود و آروم نفس میکشید و حساب زمان از دست یزدان هم در رفته بود که در بعد از چند ضربه باز شد. انقدر اتفاق سریع بود که یزدان فرصت هیچ حرکتی نکرد و رها هم که انگار تو این دنیا نبود و فرانک در حالی وارد اتاق شد که رها در آغوش یزدان روی تخت دراز کشیده و یزدان تقریبا لم داده روی تخت.


romangram.com | @romangram_com