#عشق_مخفی_پارت_93
از قصد نزديك ميز رفتم تا مجبور شه بلند شه بگيره
استاد: ممنون
بلند شد كه بگيره ازم كه صندلي هم باهاش بلند شد و باز افتاد
استاد با ناله:بچه ها نظرم عوذ شد برگردم؟
حال كردم باهاش خيلي با جنبه بود
استاد :هركي بوده بگه كي بوده آشنا شيم باهم قول ميدم اخراج نشه
به ارمان نگاه كردم سوموبكم نشسته بود شبيه عصا قورت داداه ها
استاد:دعواتون نميكنم چون خودمم دانشگاه كه ميرفتم اين شكلي بودم
يكي از بچه ها:استاد دمتون گرم ولي مگه بچه ايم دعوامون كنيد؟
استاد :خب بابابزرگ بهتره زودتر درس و شروع كنيم تا من به فكري به حال اين صندلي بكنم
*********
از كلاس برگشتم تو حياط دانشگاه بودم و با ارمان حرف ميزدم
صداي بوق شنيدم كوله مو رو شونم جابجا كردم و سرم و بلند كردم غول بيابوني بود هع فك ميكردم نمياد
romangram.com | @romangram_com