#عشق_مخفی_پارت_79
ساعت و نگاه كردم ١١بود
چون ديشب دير خوابيده بودم الان دير بيدار شدم
پام و از تخت پايين گزاشتم و دمپايي هاي صورتيمو پام كردم
قبل اينكه پاشم ياد ديشب افتادم خود به خود لبخند روي لبهام اومد دنبال دليلش نگشتم و بيخيال به سمت سرويس رفتم
بعد از انجام كار هاي لازم بيرون اومدم
صورتمو خشك كردم و به سمت ميزتوالت بنفشم رفتم يه رژ كمرنگ زدم و لباسام و عوذ كردم و رفتم پايين
روي اخرين پله بودم كه ايليا رو روي مبل ديدم سرش تو گوشيش بود
بي توجه بهش به سمت اشپزخونه رفتم
-ياسي جونم
ياسي :جانم مادر چقد خوابيدي تو
-اره ماماني خسته بودم حالا اينارو بيخيال صبحونه رو بيارررر
ياسي:باش مادر بشين بيارمممم
گوشيم و برداشتم و شماره ستاره رو گرفتم:
romangram.com | @romangram_com