#عشق_مخفی_پارت_676
رو پاش نشستم و گفتم : چشم حالا بگو؟
شروع كرد به گفتن از اينكه تو كما بوده از اين كه دنبالم گشته ، اون ميگفت و من بي اراده اشك ميريختم ، از گرفتن سام و بقيه قضايا
همونطور كه دستم تو دستش بود گفتم : پس شايان چي شد؟
ايليا : شبي كه از پيش تو برگشت ما صبح خيلي زود پيداش كرديم دنبالش افتاديم فرار كرد و وقتي ديد ديگه راهي نداره بالاي كوه رفت و با خنده خودش و از اون بالا پرت كرد ! واقعا صحنه وحشتناكي بود!
ولي مطمئنن اگه نميمرد خودم ميكشتمش!
ته دلم فرو ريخت از تصورش و موهاي بدنم سيخ شد ، چرا اين كار و با خودش كرد ؟
روبه ايليا كردم
-تصورشم سخته ، ولي خيلي بد كرد به خودش و خيلي ها نميدونم چي بگم فعلا نميتونم ببخشمش
- من نميتونم ، اما اميدوارم يه روزي بتونيم!
چيزي نگفتم و سرم و پايين انداختم!
دستش و زير چونم گزاشت و گفت: خب خانومي نوبت توئه
نفس عميقي كشيدم و همه چي رو گفتم ، از اينكه تمام سعيمو كردم كه كسي به دارايي هاش تجاوز نكنه!
romangram.com | @romangram_com