#عشق_مخفی_پارت_672
بلند شدم و روي تخت نشستم و با بغض روبه ايليا گفتم : ايليا ....ميشه بغلم كني؟ واقعا به ارامشت احتياج دارم ،
عين هميشه محكم و مردونه گفت : براش لحظه شماري ميكنم!
به سمتم اومد و بدني كه تا الان از دوريش بي جون شده بود و تو اغوش گرم و مردونش كشيد!
اونقدري محكم بغلم كرد كه تمام تيكه هاي شكسته وجودم دوباره به هم چسبيد!
صداي ارام بخشش و زيرگوشم شنيدم : عاشقتم ادريناي من ! نبودت داغونم ميكنه ، غرورم و از يادم ميبره ، از همه دنيا غافلم ميكنه ، تو منو به مرد جنون ميكشي دوست دارم!
خودمو تو اغوشش گم كردم و دستم دورش صفت گرفتم !
romangram.com | @romangram_com