#عشق_مخفی_پارت_473

اميرحسين: ايليا داداش تو ام كه ميدوني ديگه احتياجي نيست بگم؟
سرمو تكون دادم و لبخند كمرنگي زدم!
يهو نگاه شيطوني بهم كرد و رو به ادرينا گفت: (زن داداش) يه چاي ميدين به من؟

ميدونستم ميخواد اذيتم كنه! چشمامو ريز كردم و نگاش كردم
ادرينا : حتما
لبخند كج و كوله و تعجب اوري زد و به سمت اشپزخونه رفت!
ميدونستم ادرينام تعجب كرده!
همينكه رفت نگاه غضبناكي به امير حسين كردم!
كه لبخند ژكوندي زد و شونشو انداخت بالا و گفت: داداش اين شكلي نگام نكن شب خوابم نميبره!
لبخند كمرنگي زدم و گفتم: وايسا اااا...داداچ دارم برات
كه ادرينا اومد با چاي تن دستش.......



ادرینا:

بعد از خوردن چایی ب ایلیا چشمک زد

ایلیا: ادرینا غذا درس کن امیر حسین باهامونه


romangram.com | @romangram_com