#عشق_مخفی_پارت_47
ادرينا:اخ اخ تو روحتتتتتتت
با پوزخند نگاش كردم و روبه ياسي خانم كردم و گفتم :ممنون ياسي خانم
ياسي خانم:نوش جونت مادر
وقتي داشتم از اشپزخونه بيرون ميرفتم در گوش ادرينايي كه قيافش از حرص داشت ميتركيد و قصد خفه كردنم و داشت گفتم :بيبي اروم بخور خفه نشي دفعه بعدي قول نميدم نجاتت بدم
خواست جواب بده كه نگاهي به دوستش كه خنده پخش زمين بود كردم و سريع بيرون رفتم
صداي زنگ گوشيم بلند شد پرهام بود روزي پونصد بار زنگ ميزنه جواب دادم:
-الو بنال؟
پرهام:واي ايليا تصادف كردم تو جادة كرج كسي اينجا نيست بيا دنبالم واااي حالم بدهههه زود بيااا
من با نگراني:باشه باشه الان ميام سعي كن تحمل كني
بدون اطلاع به اهتمام يه ادرينا سوييچ ى برداشتم و به سمت كرج راه افتادم.... a
romangram.com | @romangram_com