#عشق_مخفی_پارت_462
شایان.،بوسیدن ایلیا،اعتراف عشقم،
مردن بابا،سوختن شایان، و ..
با این فکرا به خواب رفتم
نمیدونم ساعت چند بود با سر درد فجیهی بیدار شدم
اوه اوه چه سر دردی خدااا
ساعتو نگاه کردم ساعت 3:30 بود
بلند شدمو از پله ها پایین رفتم
به سمت اشپز خونه رفتمو ابی ریختمو خوردم و به بالا برگشتم و
اومدم سمت اتاقم بره ک انگار نیرویی نمیزاشت
با مکث رومو سمت اتاق ایلیا کردم
رفتمو در اتاقو باز کردم و نگاهم سمتش سوق داد
در و نیمه باز گذاشتمو رفتم سمت تختش
الهی دورت بگردم چه معصومه قربون اون مژه هات برم
ناخداگاه دستمو بردم سمت صورتش رو نوازش کردم
به چشماش دست کشیدم روی لباش چقدر داغ بود
دلم هوسشو کرد سرمو جلو بردمو بوسه ای کوتاه زدم
روش که با ناباوری چشماشو باز کرد و لبخند شیطونی
روی لبش بود هول شدم
_ام..من...راس..تش عه
انگشت اشارشو گذاشت روی لبم و گفت :
romangram.com | @romangram_com