#عشق_مخفی_پارت_454


خنديد و گفت: چشم قربان ... حالا اجازه بده ببينم چي شده!
دستم و از چشمش كه حالا پر اب شده بود برداشتم
به سختي بازش كردم ، ادرينا پايين پام نشست و دستش و به سمت چشمم اورد
ادرينا: خيلي ميسوزه؟
قيافش پر از پشيموني بود،، خواستم جواب بده كه دستاش پشت چشمامو لمس كرد
ارامش بي نظيري تمام وجودمو فرا گرفت ،، هردو چشمم و بستم
كه دستشو به صورت نوازش وار به چشمم اورد!!
چند ديقه تو همون حالت مونديم كه دستش و اروم گرفتم و از چشمام پايين اوردم
وقتي چشمامو باز كردم نگاه تو چشماش كه حالا پر از اشك شده بود خيره موند!
با ديدن اشكاش اخم كردم و گفتم:چرا گريه ميكني ؟ فك نكن ميتوني ننه من قريبم بازي در بياري و از زير تمرينا در بري ها انقد خستت ميكنم كه شبيه اوسكار يارو كارتونكيه بشي!
از حالت جديم وسط گريه هاش زد زير خنده:
ادرينا: حالا چرا اوسكار؟
از خنده خوشگلش منم لبخندرو لبام اومد
ايليا:چون هميشه خسته بود و تشنه!
اخم ساختگي كرد: دستت درد نكنه حالا ما رو به مارمولك تشبيه ميكني؟
ايليا: اختيار داري دور از جون مارمولك!
خنديد همينكه دستشو اورد ازم نيشگون بگيره جا خالي دادم و گفتم: هنوز جاي دندونات رو بازوم هست وايسا قبليه خوب شه
بلند زد زير خنده كه گفتم: خب ديگه زنگ تفريح بسه بريم سر تمرينمون
قيافش و خسته كرد و با غم ساختگي سرش و تكون داد
چند لحظه بهش خيره شدم و بعد صورتمو چرخوندم مطمئنا اگه چند ثانيه ديگه نگاش ميكردم یه گاز محكم از لپش ميگرفتم!!

romangram.com | @romangram_com