#عشق_مخفی_پارت_418

ایلیا: سواله میکنی انیشتین ؟خب باید حلقه داشته باشیم شک نکنن دیگه

ادرینا: اروم سرمو تکون دادمو و اومدم برم
دستم جای گرمی فرو رفت سرمو بلند کردم

طرفش یه پوزخند حرص درار که دلم میخواست سر به تنش نباشه زد و گفت

_عادت میکنی

بعد دستمو ول کرد و سمت ماشین رفت

بغض کرده بودم دستامو مشت کردمو

نفس عمیقی کشیدم و سمت ماشین رفتم
در رو باز کردم، سرهنگ گفت میره ستاد

ایلیا حرکت کرد سمت پاساژ مخصوص طلا

بعد نیم ساعت پیدا شد
جلو جلو میرفت و من پشت با حرص برگشتم سمتش


romangram.com | @romangram_com